تبليغاتX
طرح اصلاح نظام آموزشی حوزه علمیه

مثنوي كامل فقه

+ نوشته شده توسط محمدایوب کاظمی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 19:15 |

 

تحول

 

 

ضرورت حیاتی برای حوزه

 

***

 

فهرست

 

 

*امام خميني (ره) منادی بزرگ تحول حوزه

 

*چرا حوزه متفاوت است ؟

 

*نقطه آغاز تحول کجاست؟

 

*رنسانس حوزوی

 

*نقایص را می پذیریم

 

*استقلال حوزه باید حفظ شود

 

*حوزه تکفیر نمی کند

 

*ظلم فاحشی که بر معارف رفته است

 

*لعابها را از ساحت دین بزداییم

 

*قانونهای نانوشته

 

*حوزه چه می  کند؟

 

*مفتاح العلوم (دروس مقدماتی حوزه)

 

*درس خارج یعنی چه ؟

 

*انقلاب اساسی در سرفصلهای درس خارج

 

*معنای اجتهاد


+ نوشته شده توسط محمدایوب کاظمی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 8:48 |

بسم الله الرحمن الرحيم

قل انما اعظکم به واحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی

قیام‌

وصیت‌ اینجانب‌ آن‌ است‌ كه‌ علما و مدرسین‌ و افاضل‌ عظیم‌الشأن‌ برای‌ نظام‌ دادن‌ به حوزه‌ها قیام‌ کنند. لازم‌ و ضروری‌ است‌  كه‌ صرف‌ وقت‌ نموده‌ و با برنامه ریزی‌ دقیق‌ و صحیح‌ ، حوزه‌ها را و خصوصاً حوزة‌ علمیة‌ قم‌ را از آسیب‌ حفظ‌ نمایند.   وصیتنامه سیاسی - الهی امام خمینی (ره)

امام خميني (ره) منادی بزرگ تحول حوزه

 

امام خمینی (ره) در کتاب ارزشمند چهل حدیث خود می فرماید :

قال النبي ( ص) :

 انما العلم ثلاثه : آيه محكمه او فريضه عادله او سنه قائمه و ما خلاهن فضل.(1)

تمام علوم اخروي ، از سه حال خارج نيست :

اول ، علمي كه مربوط مي شود به كمالات عقلي و عقايد انسان ، مانند علم بالله و معارف.

دوم ، علمي كه مربوط است به اعمال قلبي و  اخلاق انسان ، مانند علم تهذيب نفس و سلوك الي الله.

سوم ، علمي كه مربوط مي شود به احكام عملي و ظاهري انسان ، از قبيل علم آداب و سنن عبوديت. (2)

حضرت امام (ره) در طول حیات پر برکت خود ، بر اصلاح نظام آموزشی حوزه همواره تاکید داشته اند که نظرات معظم له پیرامون چگونگی و محدوده تحول در حوزه های علمیه در پی می آید :

*  برادران ايماني من !  توجه كنند كه عمده بعثت رسل و انزال كتب براي مقصد شريف معرفت الله بوده است ، رسول اكرم(ص) و ساير انبياء(ع) نيامدند كه اينجا حكومت تاسيس كنند ، مقصد اعلا اين نيست ، نيامدند كه اينجا عدالت ايجاد كنند ،  اين هم مقصد اعلا نيست ، اينها همه مقدمه است. تمام زحمتهايي كه كشيده اند ، مقدمه يك مطلب است و آن معرفي ذات مقدس حق.

*  علماء بايد در تعليم و تعلم ، ابعاد مختلف داشته باشند.  يك نفر نمي تواند جوابگو ي همه اين ابعاد باشد ، لكن يك حوزه مركب از ده هزار نفر يا حوزه هاي مركب از مثلا سي هزار نفر مي توانند گروههاي متعدد تشكيل دهند و هر دسته اي يك بعدي را اداره كند ، يكي جهات عقلي را ، يكي جهات سياسي را و ...

*     اگر چنانچه اشخاص صحيح و به درد بخور از اين حوزه ها بيرون نيايد ، از جاي ديگري نبايد توقع داشته باشيم.

*  هركسي بايد از خودش شروع كند و عقايد و اخلاق و اعمالش را تطبيق با اسلام بدهد. علماي اعلام بايد مردم را با توحيد آشنا كنند ، با معارف الهي آشنا كنند.(3)

*   حوزه ها بايد همانطوري كه فقه را تعليم و تعلم مي كنند ، ساير علوم اسلامي را و ساير ابعاد اسلام را هم بايد تحصيل و تدريس بكنند و اشخاصي ارزنده پرورش دهند تا مردم را ارشاد و هدايت بكنند. (4)

*   حوزه هاي علميه و اساتيد محترم آن ، در كنار تعليم فقه و مقدماتش ، تهذيب اخلاق و معارف الهي را كه اساس است با عنايت خاصي مورد توجه قرار دهند. (5)

*  چگونه است كه علم فقه و اصول استاد و مدرس لازم داشته باشد ؛ ولى اخلاق و علوم معنوى نياز به معلم نداشته باشد. حوزه ها بايد جهات اخلاقي را  تقويت كنند ، درس اخلاق داشته باشند ، نه يكي ، نه دو  تا ، ده تا ، بيست تا درس اخلاق داشته باشند. (6)

*   به موجب حديث منقول از رسول اكرم (ص) : بعثت لاتمم مكارم الاخلاق( مجمع البيان ، تفسير سوره قلم آيه 4 ) غايت بعثت و نتيجه دعوت خاتم الانبياء (ص) مكارم اخلاق است و در احاديث شريفه ، مجملا و مفصلا به مكارم اخلاق بيش از هر چيز ، بعداز معارف ( مبداء و معاد) اهميت داده اند. (7)

*   حوزه ها در زمان سابق در چهار ديواري فقه و مسائل فقهي محصور شده بود و كسي نمي توانست از آن بيرون بيايد و اشكال كار ما اين بود كه بغير از مسائل عبادي فقه ، هيچ كاري نمي كرديم و در ابعاد ديگر اسلام حركتي نداشتيم. (8)

*   محصور شده بوديم در كتابها و عقايدي خاص ، بگونه اي كه كتابها از نظر تعليم و تعلم ، غالبا از طهارت و تجارت و صلات تجاوز نمي كرد. (9)

*    بايد تمام سعى خودتان را به كار بگيريد كه اسلام در پيچ و خم‏هاى اقتصادى ، نظامى ، اجتماعى و سياسى متهم به عدم قدرت اداره جهان نگردد. (10)

*  دسته اى از اجانب براى اينكه مسلمين و روشنفكران مسلمان را كه نسل جوان ما باشند ، از اسلام منحرف كنند ، وسوسه كرده‏اند كه اسلام چيزى ندارد ، اسلام پاره‏اى احكام حيض و نفاس! است ، آخوندها بايد حيض و نفاس بخوانند ، حق هم همين است ، آخوندهايى كه اصلا به فكر معرفى نظريات و نظامات و جهان‏بينى اسلام نيستند و عمده وقتشان را صرف كارى مى‏كنند كه آنها مى‏گويند و ساير كتابهاى اسلام را فراموش كرده‏اند ، بايد هم مورد چنين اشكالات و حملاتى قرار بگيرند ، آنها هم تقصير دارند ، مگر خارجيها تنها مقصرند؟ كسانى در بين ما روحانيون بوده‏اند كه ندانسته به مقاصد آنها كمك كرده‏اند. (11) 

*  عده‏اى مقدس نماى واپس گرا ، همه چيز را حرام مى‏دانستند و هيچ كس قدرت اين را نداشت كه در مقابل آنها قد علم كند ، خون دلى كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است ، هرگز از فشارها و سختى‏هاى ديگران نخورده است.

* وقتى فقاهت در منطق نا آگاهان غرق شدن در احكام فردى و عبادى شد و قهرا فقيه هم مجاز نبود كه از اين دايره و حصار بيرون رود و در سياست و حكومت و غيره  دخالت نمايد ، حماقت روحانى در معاشرت با مردم فضيلت‏شد و عالم سياسى و روحانى كاردان و زيرك ، كاسه‏اي زير نيم كاسه داشت و اين از مسائل رايج‏حوزه‏ها بود كه هر كس كج راه مى‏رفت ، متدين تر بود.

*   ياد گرفتن زبان خارجى كفر و فلسفه و عرفان ، گناه و شرك بشمار مى‏رفت ،  در مدرسه فيضيه فرزند خردسالم مرحوم مصطفى از كوزه‏اى آب نوشيد ، كوزه را آب كشيدند ، چرا كه من فلسفه مى‏گفتم. (12)

*   روحانيون وابسته و مقدس‌نما و تحجر‌گرا كم نبوده و نيستند ، امروز عده‌اي با ژست تقدس‌مآبي چنان تيشه به ريشه‌ي دين و انقلاب و نظام مي‌زنند كه گويي وظيفه‌اي غير از اين ندارند.

*  خطر تحجرگرايان و مقدس نمايان احمق در حوزه‌هاي علميه كم نيست ، طلاب عزيز ، لحظه‌اي از فكر اين مارهاي خوش خط و خال كوتاهي نكنند ، اينها مروج اسلام امريكايي‌اند و دشمن رسول‌الله. آيا در مقابل اين افعيها نبايد اتحاد طلاب عزيز حفظ شود ؟

*   گمان نكنيد كه تهمت وابستگي و افتراي بي‌ديني را تنها اغيار به روحانيت زده است ، هرگز ؛ ضربات روحانيت ناآگاه و آگاه وابسته ، به مراتب كاري تر از اغيار بوده و هست. از داخل جبهه‌ي خودي گلوله‌ي حيله و مقدس مآبي و تحجر بود ؛ گلوله‌ي زخم زبان و نفاق و دو رويي بود كه هزار بار بيشتر از باروت و سرب ، جگر و جان را مي‌گداخت ، به شايعات و تهمتها متوسل شدند ، حتي نسبت تارك الصلات و كمونيست و ... به افرادي كه هدايت مبارزه را به عهده داشتند مي‌دادند ،  واقعا روحانيت اصيل در تنهايي و اسارت خون مي‌گريست ، آنقدر كه اسلام از اين مقدسين روحاني نما ، ضربه خورده است ، از هيچ قشر ديگر نخورده است و نمونه‌ي بارز آن مظلوميت و غربت‌ اميرالمومنين (ع) كه در تاريخ روشن است.

*  ديروز مقدس نماهاي بي شعور مي‌گفتند دين از سياست جداست و مبارزه‌ي با شاه حرام است ، امروز مي‌گويند مسئولين نظام كمونيست شده‌اند! ديروز حجتيه‌اي ها مبارزه را حرام كرده بودند و در بحبوحه‌ي مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغاني نيمه‌ي شعبان را به نفع شاه بشكنند ، امروز انقلابي تر از انقلابيون شده‌اند!  ولايتي‌هاي ديروز كه در سكوت و تحجر خود آبروي اسلام و مسلمين را ريخته‌اند و در عمل پشت پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت را شكسته‌اند و عنوان ولايت برايشان جز تكسب و تعيش نبوده است ، امروز خود را باني و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را مي‌خورند ! راستي اتهام امريكايي و روسي و التقاطي ، اتهام حلال كردن حرامها و حرام كردن حلالها و حليت قمار و موسيقي از چه كساني صادر مي شود ؟ از آدمهاي لامذهب يا از مقدس نماهاي متحجر و بي شعور؟

 

بگذريم كه حرف بسيار است !

*  همه‌ي اينها نتيجه‌ي نفوذ بيگانگان در جايگاه و در فرهنگ حوزه‌هاست و برخورد واقعي هم با اين خطرات بسيار مشكل و پيچيده است ، اگر بر فرض محال حاكميت فكري از آن روحاني نماها و متحجرين گردد روحانيت انقلابي جواب خدا و مردم را چه مي‌دهد ؟

* عده اي به كسب علم پرداختند و در ظاهر عالم و دانشمند شدند ، ولي از حقايق معارف و مقامات اهل الله ، تنها به اصطلاحات و الفاظ و زرق و برق عبادات اكتفا نموده اند و خود و عده اي بيچاره را در زنجير الفاظ و اصطلاحات به بند كشيده و از جميع مقامات به گفتار صرف ، قناعت نموده اند.

* در اينان يك دسته پيدا شود كه خود و مقصد را بشناسد ، ولي براي رياست بر يك دسته بيچاره ، اين اصطلاحات بي مغز را  ماية كسب معيشت قرار داده اند و با الفاظ فريبنده و اقوال جالب توجه ، صيد قلوب صافيه بندگان خدا را كنند ، اينها شياطيني هستند ، انسي كه ضررشان از ابليس لعين بر عبادالله كمتر نيست.  بيچارگان ندانند كه قلوب بندگان خدا منزلگاه حق است و كسي را حق تصرف در آن نيست.  اينها غاصب منزلگاه حق و مخرب كعبةحقيقي هستند ، بتها مي تراشند و در دل بندگان خدا كه كعبه ، بلكه بيت المعمور حقيقي است ، جاي گزين كنند ، اينها مريضاني هستند كه به صورت طبيب خود را در آورده و آنها را به مرضهاي گوناگون مهلك گرفتار كنند.

* كساني كه دعوت به صورت محض مي كنند و مردم را از آداب باطنيه باز مي دارند و گويند شريعت را جز اين صورت و قشر ، معني و حقيقت نيست ، شياطين طريق الي الله و خارهاي راه انسانيتند.

*  در جمود حوزه هاي علميه و مرگ آباد تحجر و مقدس مآبي ، چه ظلمهايي كه بر عده اي روحاني پاكباخته رفت  و چه خون دلها  خوردند. (13)

*   شما يادتان نيست ، در زمان سابق ، وضع خاصي بود ، فلسفه و عرفان ، كفر مطلق بود (14) اكثر حوزه هاي علميه تك بعدي بود و طلاب با اينكه زحمت مي كشيدند ، ولي فقه متمركز شده بود در چند باب متعارف. (15) 

*   همت علماي اعلام و فقهاي بزرگ مصروف برخي كتابهاي عبادي و معاملات گرديد. (16)

*  علمهاي رسمي و متعارف به تنهايي ، انسان را به مراتب انسانيت نمي رساند ، اين گونه علمها لازم است ، اما در كنار آنها بايد توجه به غيب باشد. (17)

*   بيم آن مي رود كه بحث وتحقيق در مسائل مقدماتي ، مجالي براي پرداختن به مسائل اصلي و اساسي كه مورد عنايت قرآن كريم و نبي اعظم (ص) و سائر انبياء است ، باقي نگذارد.

*   تحصيل اين علوم در واقع مقدمة تهذيب نفس و تحصيل فضائل و آداب و معارف الهيه است ، تا پايان عمر در مقدمه نمانيد و نتيجه را رها سازيد.

*   متأسفانه در حوزه هاي علميه ، غالبا به مقدمات ، بيشتر مي پردازند تا به اصل مطلب و علتش هم نبودن برنامه و ابهام در هدف است.

*  بيشتر عمرمان را در تحصيل مقدمات مي گذرانيم و زماني كه به ذي المقدمه رسيديم نه حالي باقيمانده و نه وقتي !

*   حوزه هاي علميه بيدار شوند ، لازم و ضروري است كه علماء و مدرسين و افاضل عظيم الشآن ، صرف وقت نموده و براي نظام دادن به حوزه ها قيام كنند و با برنامه ريزي دقيق و صحيح ، حوزه ها را از آسيب حفظ نمايند. (18)

*   بايد نظام تعليم و تعلم در حوزه به دست بزرگان ما تصفيه ، تصحيح و اداره شود و در كيفيت تحصيل هم تجديد نظرگردد. (19)

*      از حوزه هاي علميه بايد ، عالماني به تمام معنا بيرون بيايد. (20)

*      حوزه هاي علميه اگر درست شود ، ايران درست خواهد شد. (21)

*     علماي اسلام و روحانيت ، اگر دير بجنبند ، كار از كار مي گذرد. (22)

 

جلوي معارف گرفته نشود !

*  اسلام فقط عبارت از احكا م فرعيه نيست ، فرعند اينها ، اساس اساس ديگر است ، نبايد اصل را فداي فرع بكنيم ، اگر هم اصل بگوييم ، يك اصلي كه خلاف واقع است بگوييم.

*   نگوييد كه اين تعبيرات( عرفاني ) را شما دوباره به ميدان آورديد ! خیر ، بايد بيايد ،  مرحوم شاه آبادي مي گفت : بگذار اين كفريات به گوششان بخورد ، به سليقه من درست در نمي آيد كه نمي شود گفت اينها چي چيه ...

*  چرا ما بايد سوءظن پيداكنيم به اشخاصي كه چنين تعبيراتي كرده اند. درد اين آدم چه بوده است كه دست برداشته از آن تعبيراتي كه عامة مردم مي كنند و اين آدم هم مطلع هست كه چه مي شود ( تكفيرش مي كنند) ، معذالك از آن حرف خودش دست بر نداشته است ، براي اين كه حقيقت را فدا نكرده براي خودش ، خودش را فداي حقيقت كرده است ، اگر ما هم بفهميم حرف او را ، همان تعبير را مي كنيم ، چنانكه قرآن و سنت هم همان تعبير را كرده اند.

*   ممكن است آن شخصي كه اهل آن وادي و صاحب آن فن است ، مدركي از كتاب خدا و يا از اخبار ائمه هدي داشته باشد و شما بر آن واقف نباشيد ، در آن صورت ، شما بدون عذر موجه ، خدا و رسول را رد كرده ايد و ناگفته پيداست كه عذرهايي از قبيل اينكه : به سليقه من درست نبود ... يا علم من به اينجا نرسيده بود و يا  از اهل منبر ، خلاف آن را شنيده ام ... و ... عذر موجه نيست. (23)

*   قدم اول اين است كه ماها ، آنچه را كه انبياء(ع) و  اولياء(ع) گفتند ، انكارش نكنيم و اگر چنانچه انكار بكنيم ديگر نمي توانيم قدم دوم را برداريم ، همين انكار نمي گذارد. اگر كسي قدمي بالاتر بگذارد ، هر چند لفظا ، اين به نظر آنها از ديانت خارج شده است ! مهم اين است كه انسان بداند ، اين مسائلي كه در گفتار اهل معرفت علمي آمده است ، مافوق آن در ادعيه وجود دارد و اگر آنها را انكار كرديد ، انكار قول ائمه (ع) را كرده ايد ولو خودتان متوجه نيستيد. (24)

*   آنها كه به كلمات عرفاي شامخ و علماي بالله و اولياي رحمان ، خرده گيري مي كنند ، خوب است ببينند كدام عارف رباني يا سالك مجذوبي ، بيشتر از آنچه اين آيه شريفه تامه و نامه قدس الهي متضمن است ، بيان كرده يا مطلب تازه اي به بازار معارف آورده است كه مي فرمايد : هوالاول و الاخر والظاهر و الباطن و هو بكل شيئ عليم. (25)

*   در مورد روش تحصيل و تحقيق حوزه ها ، اينجانب معتقدم كه زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده در اجتهادند ، بدان معنى كه با شناخت دقيق روابط اقتصادى و اجتماعى و سياسى ، همان موضوع اول كه از نظر ظاهر با قديم فرقى نكرده است ، واقعا موضوع جديدى شده است كه قهرا حكم جديدى مى‏طلبد. (26) 

*   مجتهد بايد به مسائل زمان خود احاطه داشته باشد ، براي مردم و جوانان و حتي عوام هم قابل قبول نيست كه مرجع و مجتهدش بگويد من در مسائل سياسي و غير فقهي اظهار نظر نمي‌كنم.

*   آشنايي به روش برخورد با حيله‌ها و تزويرهاي فرهنگ حاكم بر جهان، داشتن بصيرت و ديد اقتصادي، اطلاع از كيفيت برخورد با اقتصاد حاكم بر جهان ، شناخت سياستها و حتي سياسيون و فرمولهاي ديكته شده‌ي آنان و درك موقعيت و نقاط قوت و ضعف دو قطب سرمايه‌داري و كمونيزم كه در حقيقت استراتژي حكومت بر جهان را ترسيم مي‌كنند ، از ويژگيهاي يك مجتهد جامع است. يك مجتهد بايد زيركي و هوش و فراست هدايت يك جامعه‌ي بزرگ اسلامي و حتي غير اسلامي را داشته باشد و علاوه بر خلوص و تقوا و زهدي كه در خور شأن مجتهد است ، واقعا مدير و مدبر باشد.

*   حكومت در نظر مجتهد واقعي فلسفه‌ي عملي تمامي فقه در تمامي زواياي زندگي بشريت است ، حكومت نشان دهنده‌ي جنبه‌ي عملي فقه در برخورد با تمامي معضلات اجتماعي و سياسي و نظامي و فرهنگي است. روحانيت تا در همه‌ي مسائل و مشكلات حضور فعال نداشته باشد ، نمي‌تواند درك كند كه اجتهاد مصطلح براي اداره‌ي جامعه كافي نيست.

*   حوزه‌ها و روحانيت بايد نبض تفكر و نياز آينده‌ي جامعه را هميشه در دست خود داشته باشند و همواره چند قدم جلوتر از حوادث، مهياي عكس‌العمل مناسب باشند.

*   چه بسا شيوه‌هاي رايج اداره‌ي امور مردم در سالهاي آينده تغيير كند و جوامع بشري براي حل مشكلات خود به مسائل جديد اسلام نياز پيدا كند. علماي بزرگوار اسلام از هم اكنون بايد براي اين موضوع فكري كنند.

*   ما باب اجتهاد را نمي توانيم ببنديم ، هميشه اجتهاد بوده است و خواهد بود. برداشتها از احكام اسلام مختلف است و ما نبايد بر سر برداشتها دعوا كنيم. (27)

*   بنا بر اين هميشه بايد باب اجتهاد ، باز باشد و طبيعت انقلاب و نظام همواره اقتضا  مى كند كه نظرات اجتهادى ـ فقهى در زمينه هاى مختلف ، ولو مخالف با يكديگر آزادانه عرضه شود و كسى توان و حق جلوگيرى از آن را ندارد (28)

*   اگر مجتهدي بر طبق چنين موازيني حکم شرعي را استنباط نمود و سعي و کوشش کامل خويش را به کار گرفت ، مي‏تواند به آنچه که استنباط کرده است عمل کند ، پس چنانچه به واقع دست‏يافت داراي پاداش و در صورتي که اجتهادش مطابق با واقع نبود معذور خواهد بود و در هر حالت استنباط او داراي ثواب است.(29)

*      خدايا ! من گفتم ، من آن چيزي را كه مي فهميدم گفتم.(30)

+ نوشته شده توسط محمدایوب کاظمی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 8:47 |

 

چرا حوزه متفاوت است؟

 

اسلام با صدايي رسا تحدي مي كند كه اگر در آموزه هايش ، حتي يك مورد خطا مشاهده گردد ، تمام سخنش را پس مي گيرد ، همچنانكه تحدي مي كند  براي همه امور عقيدتي ، عاطفي و مادي و در يك كلام ، براي همه چيز و تا هميشه زمان ، دستورات كامل و ايده آل ارائه مي دهد  و اين تحدي را در مقابل ثمن تمام هستي خود گذارده است.

محتواي تعاليم اسلام ، شامل قرآن و سنت ( سخن ، تقرير و عمل) پيامبر(ص) و اهلبيت(ع) است و افزون بر آن ، عقل نيز در امور عادي ، مورد تاييد قرار گرفته است ، به عبارتي ديگر ، بعد از دو منبع اصلي و مهم يعني قرآن و سنت ، عقل به عنوان حجت ، در رتبه  سوم اهميت براي قضاوت و شناخت قرار دارد.

با اين مقدمه ، گفته مي آيد كه امروزه در نظام آموزشي دنيا ، چه غربي و چه  شرقي ، تنها عقل بشري ميدان دار معرفت جوامع است ، همان كه در نظام آموزشي اسلام در جايگاه سوم قرار دارد.

نظامهاي آموزشي دنيا تماما ، تئوري و تراوشات ذهني انسان هستند و گاه عمر نظريات آنها به يك سال هم نمي كشد. پر واضح است كه نتايج حاصله از اين نظامهاي آموزشي ، نخواهد توانست در راستاي سعادت انسان قرار بگيرد ،  نظام آموزشي اسلام مبتني بر واقعيات جهان است و تعاليم آن از جهتي با  محتواي ثابت و از سويي ديگر ، قابل انعطاف با شرايط زمان و مكان و همطراز با پيشرفتهاي روز با ظرافت و دقت طراحي شده است.

نظام آموزشي اسلام كه هم اكنون شالوده حوزه هاي علميه را تشكيل مي دهد ، بي نظيرترين نظام آموزشي از نظر منابع و محتواست ، هرچند متوليان حوزوي نتوانسته اند در همه جوانب ، چهره واقعي آن را به روشني واگويه كنند ، اما اين واقعيت ، چيزي از ارزش آن نمي كاهد.

 

نقطه آغاز تحول کجاست؟

 

ابعاد وجودي انسان به ترتيب اهميت عبارتند از : عقيدتي ، عاطفي و مادي.

نظام آموزشي ايده آل ، آن است كه به هر سه جنبه در حد كمال پاسخگو باشد. اسلام  به واقع ، مدعي چنين امري است ، آري ! نيازهاي عقيدتي و عاطفي و مادي انسان ، تنها در اين مكتب ، پاسخ درخور مي يابد و اينگونه است كه از همان ابتداي ظهور اسلام ، خداوند متعال ،  موجوديت آيين خود را در معرض تحدي و در بوته آزمايش مي گذارد و نظامهاي آموزشي تمام مكاتب و فرقه ها و تمدنها را به مبارزه مي طلبد.

مهمترين چالش نظام آموزشي غير اسلامي ، نداشتن منابع شناخت است ، تنها منبع معرفتي آنان ، عقل  و تجربه است و حداكثر ، آموزه هايي كه از مكاتب و مرامهاي ديگر اقتباس مي كنند.

بيشترين كاري كه از نظامهاي آموزشي كنوني دنيا بر مي آيد ، تامين جنبه هاي مادي انسان است ، آن هم  با نواقص فراواني روبروست.

اين نظامها در جنبه عقيدتي و عاطفي انسانها چه برنامه اي دارند ؟ آيا غير از اين است كه اميدوارند با تامين جنبه مادي آدميان ، آرامش و سعادت نصيبشان گردد ؟ غافل از آن كه دو جنبه مهم ديگر انسان را به طاق نسيان سپرده اند و اتفاقا سعادت بشر را تنها در  همين دو بعد بايد جستجو كرد.

مشكل اساسي حوزه علميه به عنوان متولي نظام آموزشي اسلام ، اين است كه نتوانسته است از منابع و آموزه هاي فوق العاده اين نظام آموزشي ، بهره گيرد و به تدوين نظامي منسجم و كارآمد در اين جهت بپردازد.

ايراد نظامهاي آموزشي دنيا ، نداشتن تعاليم مكتبي و پشتوانه اي منطبق بر واقعيت است و ايراد حوزه هاي علميه ، مديريت ضعيف بر گنجينه هاي منحصر به فردي است كه به طور وفور در اختيارشان قرار دارد.

حوزه هاي علميه ، علي رغم داشتن منابع غني براي پي ريزي نظام صحيح اجتماعي ، اقتصادي ، فرهنگي و ... كه مي تواند و بايد كليد حل مشكلات جامعه باشد ، تا كنون از اين ظرفيت بي نظير مكتب اسلام ، خود را محروم كرده و همچنان بالقوه و بكر باقي مانده است.

دريغ و درد ! كه هنوز پس از گذشت 1400 سال از ظهور اسلام و 30 سال از پيروزي انقلاب اسلامي ، در جامعه ، با معضلات فراوان ، دست به گريبانيم.

 صاحبان گوهر شب چراغي كه طريق استفاده از آن را نمي دانند ! چراغ جادو بدستاني كه از خاصيت آن بي خبرند ، حاملان اسم اعظمي كه حتي به خود زحمت خواندن اين اسم را نمي دهند ، كليد داراني كه همت چرخاندن كليد در كلون  را ندارند ، انگشت روي ماشگاني كه هنوز شليك نكرده اند ، ليوان بدستاني كه تشنه اند و ليوان پر از آب زلال و تگري را سر نمي كشند و دارو در كفاني كه در حال احتضار ، داروي شفابخش را نمي خورند و ... 

حوزه ، در جنبه مادي انسان كاري نكرده است ، در جنبه هاي عاطفي- اخلاقي و  عقيدتي هم ، كارش قابل ذكر نيست ، خرده بر ما نگيريد ، بدون تعارف ، قرار است كه سخن بگوييم و نيازي به استدلال نمي بينم و گرنه مي گفتم كه با داشتن چنين گوهر بي همانندي ، در زمان ما چه تعداد سلمان فارسي و ابوذر و عمار و حد اقل چند امام خميني و شهيد بهشتي و شهيد دستغيب و شهيد مطهري داريم ؟ كدام منطقه است كه عاري از مشكلات و فساد است ، كدام مسئول است كه براي درد بيچارگان و پابرهنگان ، شبها بي تاب است و خوابش نمي برد ؟ كدام قسمت فرهنگ است كه منطبق بر معارف ناب اسلام است ؟ كدام به قدرت رسيده اي در فكر استفاده بهينه ! از امكانات در اختيارش ، به نفع باند و گروه خود نيست؟ كدام قدرتمداري ، خود را وامدار مردم و نوكري براي ولي نعمت مي داند و ... شقشقه هدرت !

برحوزه علميه واجب است كه به تبيين و تدوين نظام آموزشي مبتني بر تعاليم اسلام بپردازد و با موضوع بندي جنبه هاي مختلف حيات انساني و طرح مبسوط موضوعات عقيدتي ، اخلاقي و احكام عملي به صورت درس خارج ، به وظيفه اصلي خود اقدام كند.

وضعيت نابهنجار يك جامعه ، نشان دهنده نقص نظام آموزشي آن است ، به ديگر سخن ، مهمترين عامل تربيت و رشد انسان ، چه در زمينه امور دنيايي و چه امور معنوي ، همانا نظام آموزشي آن جامعه است.

آن زمان كه نظام آموزشي مستدل و منطقي ، براي جامعه تدوين شود ، مردم از نقطه نظر  عقيدتي ، عاطفي و مادي ، با هزينه اي اندك در راستاي اهداف اجتماعي و ديني مدون قرار خواهند گرفت و معضلات فردي و اجتماعي ، خود به خود بر طرف خواهد شد. بي گمان در چنين شرايطي ، تخلفات و ناهنجاريها به حد اقل ممكن ، تنزل خواهد كرد.  در چنين فضايي ، تنها ، اگر تخلفي صورت بگيرد ، مجازات خاطيان ، براي حاكميت ، مجاز خواهد بود ، به عبارت ديگر ، تا نظام آموزشي صحيحي طراحي و اجرا نشده است نمي توان و نبايد همه گناهان را در سبد مجرمان نهاد.

نظام آموزشي حوزه ، بدون فوت وقت ، بايد تبيين و نهادينه گردد. براي نيل به اين هدف ، ضروري مي نمايد كه سه جنبه فوق الذكر ، از يكديگر تفكيك و بررسي شود كه در هر كدام از اين موارد چه اهدافي مورد نظر است و چه موضوعاتي بايد مورد توجه قرار گيرد ، آن گاه ، راهكارها و شيوه هاي تربيتي و آموزشي را در هر بخشي  شناسايي كنيم و در شاكله نظام آموزشي بگنجانيم.

در نظام آموزشي اسلام ، از چهار منبع براي شناخت و استدلال و تعريف و تبيين موضوعات و احكام استفاده مي شود كه در هيچ مكتب و مرامي چنين منابع متقن و مطمئني وجود ندارد ، آنچه را كه اين منابع ارائه مي دهند ، آخرين حرف و حرف آخر در هر زمينه است ، به اين دليل كه از سرچشمه وحي صادر شده است.

بايد و مي توان براي تبيين و تفسير و تدوين اين نظام آموزشي ، از گروههاي تحقيقاتي و پژوهشي بهره برد. اين گروهها ، محدوده و دورنماي نظام آموزشي را پي ريزي و تحجير مي كنند و چارچوب تعيين شده ، به تدريج حقيقت و حاصل نظام آموزشي اسلام را به جامعه عرضه كند. هرچه زودتر ، اين روال شروع شود ، باز هم دير است !

گروهي براي شناسايي موضوعات جديد در زمينه هاي عقيدتي ، عاطفي و مادي ، بايد ماموريت يابند  و گروهي ديگر براي يافتن حكم شرعي اين موضوعات و تثبيت آخرين نتايج ، جهت تزريق در بافت جامعه اقدام كنند.

 موضوع انتخابي ، كه لزوما بايد يكي از موضوعات مبتلا به جامعه نيز باشد ، به عنوان سوژه حكم شرعي ، به صورت درس خارج تدريس شود و دلايل آن به صورت مستقصي بيان گردد و توسط شاگردان در كلاس به كنكاش و بحث گذاشته شود.  هر كدام از مدرسان درس خارج ، بايد موضوعي را بررسي كند و در همان درس و موضوع خبره و مجتهد شود.

نظام آموزشي بايد روشن سازد كه از متعلمين خود چه انتظاري دارد و براي دست يافتن به آن ، كدامين سرفصلها را جهت تدريس توصيه مي كند ، همچنانكه بايد شيوه رسيدن به آن را نيز به تفحص و كنكاش بنشيند.

باتوجه به پيچيدگي هويت انساني و فراواني منابع ، لازم مي نمايد كه  موضوعات و سرفصلهايي را مدنظر قرار دهد كه متعلمين را در اسرع زمان به مقصد برساند.

نظام آموزشي بايد با برآوردي حساب شده ، تعيين كند كه مي خواهد چه ويژگيهايي را به افراد ، در مناصب ،  سنين و موقعيتهاي مختلف بيفزايد و يا از آنها بكاهد ، تعريف وضعيت ايده آل در هر امري كدام است و ...

آنچه مهم و موكدا مطلوب است ، اين است كه روي نتايج و فرآورده هاي شخصيتي و روحي انسان بيش از هر چيزي ، بايد حساسيتي مضاعف مصروف گردد.

نظام آموزشي بايد براي چالش ها و نقايص ، سر فصل ويژه وآموزه هاي مدون ارائه كند و قدم به قدم ، آنها را مرتفع سازد.

 نظام آموزشي حوزه ، با تبيين و تفسير و تئوري پردازي موضوعات و ارائه احكام ، بايد زمينه فرآوري آنها را در مدارس ، دانشگاهها و مآلا در جامعه ايجاد كند.

در نظام آموزشي حوزه ، طلاب ، بعد از سپري كردن دوره دوم يا اجتهاد ، به طور طبيعي بر مباني اجتهاد مشرف و قادر به رد فرع بر اصل مي شوند. هر كدام از اين مجتهدان بالقوه ، با گزينش موضوعي تخصصي ، در يكي از سه نياز اساسي انسان ، به مطالعه و تحقيق و ارائه درس خارج مي پردازند ، به عبارت ديگر درآن رشته مجتهد مي شوند.

وظيفه مديريت حوزه ، اما ، در اين راستا ، اين است كه با توجه به نياز جامعه و استعداد و سلايق طلاب ، به موضوع بندي ، تفكيك و تقسيم آنها اقدام كند و با سپردن هر موضوع به يكي از طلاب و خواستن مسئوليت از او در همان زمينه ، امكان بررسي و مطالعه و تدوين و در نهايت اجراي همه آموزه هاي دين را در جامعه فرام سازد.

آنچه در يك نظام آموزشي مهم جلوه مي كند ، ارائه مدل و الگوي صحيح زندگي است ، به اين دليل كه افراد يك جامعه ، ضرورتا خود را با الگويي كه از طريق نظام آموزشي آن جامعه ارائه مي شود ، تطبيق مي دهند.

+ نوشته شده توسط محمدایوب کاظمی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 8:46 |

 

رنسانس حوزوی

 

حوزه هاي علميه وظيفه دارند كه به تبيين و تشريح و تعليم دين خدا  ، بر همان اساسي كه توسط پيامبر(ص) و ائمه(ع) عمل مي شده است ، بپردازند.

اين مسير را بايد با همان اهداف و با همان اولويتها و با همان آهنگ ، طي كند. هرگز نمي شايد كه اهداف ديگري ، براي خود تعريف كند ، برخي اهداف را ناديده بگيرد  و برخي را بر بعضي ديگر از جانب خود مقدم بدارد و ... 

حوزه هاي علميه به عنوان پاسدار و مدافع حريم معارف الهي ، بايد نسبت به نشر و گسترش معرفه الله به عنوان مهمترين آموزه دين ، اقدامي اساسي و عاجل و مستمر به عمل آورد ، به عبارت ديگر ، بايد مباحث ، تحقيقات ، نوشته ها ، دروس خارج و ... قبل از هر موضوعي به اين سمت و سو كشانده شود.

بايد به عقايد و اخلاق و تزكيه و تهذيب انسان ، قبل از آموزش احكام فرعي و جزئي پرداخته شود.

دريغ است و حيف كه فرصت گرانبهاي مراجع و مدرسين بلند پايه حوزه ها در احكام فرعي و كم فايده و چه بسا غير مبتلابه  مصروف گردد و براي خالي نبودن عريضه ،  هفته اي يك جلسه اخلاق و يا عقايد هم گفته شود ، نمكي براي طعام ! آيا رسالت حوزه اين است؟

v  آنچه در حوزه هاي علميه لازم و غير قابل اجتناب است ، اين است كه عقايد و اخلاق نيز همانند فقه و اصول ، با رويكرد و متد اجتهادي ، به شيوه درس خارج ، ارائه گردد و منابع معتبر( قرآن ، سنت ، عقل و اجماع) براي مسائل عقيدتي ، اخلاقي ،  سياسي ،  اداري ، اقتصادي و ... نيز به كار گرفته شوند.

v  با توجه به موقعيت زمان و مكان ، اجتهاد احكام جديد و اجتهاد جديد احكام ، بايد محط نظر مجتهدان احكام دين قرار بگيرد.

v انقلاب و حركت اساسي در حوزه علميه ، جايگزين كردن اجتهاد اصولي ( اصول دين) به جاي اجتهاد فروعي( احكام عملي شخصي و ...) است كه مي تواند تاثيرات عميق و بنياني بر شخصيت انسانها بگذارد و راه را براي تاثير فروع دين بر زندگي ، هموار سازد.

v  هرگز براي اين ابهام و سوال ، پاسخي درخور نيافته ام كه چرا براي فروع دين در حوزه علميه بيش از اصول دين و اخلاق اهميت قائل شده است و عقايد و اخلاق به عنوان دروس جنبي مطرح مي شوند؟

v  مشكل اساسي انسانها ، فقدان عقيده و اخلاق است و تا عقيده انسان درست نشود ، چگونه انتظار  عمل به احكام عملي را داشته باشيم ، در حالي كه اين اعمال فرع بر عقايد است ، بي ترديد ، اكتفا كردن به كلياتي مبهم و اوليه به عنوان عقايد و اخلاق ، هيچ دردي را دوا نمي كند ، اوضاع كنوني ، شاهد مثال كاملي براي اين قضيه است.

 تنها يك راه مي ماند و آن ، اين كه عقايد و اخلاق هم به صورت تخصصي با متد درس خارج ارائه شود.

v  سيره و دأب خداوند متعال بر اين است كه در هر ديني ، ابتدا معتقدات سه گانه ( توحيد ، نبوت و معاد ) را مطرح كرده است ، چه سان است كه حوزه هاي علميه به فروع چسبيده و امر اول خدا را بر زمين نهاده است؟ آيا اينگونه ، ادعاي رهبري جامعه ديني جهاني ، ممكن شود؟

v  اگر حوزه علميه بخواهد نقش واقعي و طبيعي خود را در اين وانفساي سرگرداني و تحير و كوير بي فرهنگي ايفا كند ، چاره اي نيست ، جز اينكه در اين مقولات تجديد نظري اساسي كند و بيش از اين به دور خود ، بيهوده نچرخد كه وقت تنگ است تنگ !   حوزه بايد 50 درصد  وقت خود را به اجتهاد و تبيين و تفسير اصل اول دين يعني توحيد  و 25 درصد را به نبوت و معاد و ... و 25 درصد هم به احكام قديم و جديد فقهي اختصاص دهد ، اين است راه نجات!

v  تا كنون آنچه در حوزه هاي علميه اتفاق افتاده ، پرداختن به ظاهر  و شكل و قالب دين بوده است ، از جمله چگونگي نماز و عبادات و شكل صحيح انجام امور و ... آيا زمان آن فرا نرسيده است كه به محتوا و ذات دين بپردازيم و ثمره اصلي ديانت را به كام تشنه بشريت فرو ريزيم؟

v  عليكم بالمتون لا بالحواشي ! متون دين ، بي ترديد ، توحيد و نبوت و معاد است و حواشي آن ، اعمال فردي و اجتماعي انسان.

 بر حوزه هاي علميه واجب است كه به متن دين بپردازند ، نه اينكه امر را بر مردم مشتبه سازد كه فرع را به جاي اصل اتخاذ كند.

v  اگر نیاز به شناختن احادیث صحیح و متقن وجود دارد که بدون تردید چنین است ، به طریق اولی در عقاید و اخلاق ، بیش از احکام عملی حساسیت وجود دارد که شاکله جهانبینی انسان را تشکیل می دهد و نیاز به بررسی و پالایش و پیرایش در آن بر کسی پوشیده نیست. چه بسا روایاتی که در عقاید و اخلاق وارد شده است که اصل و اساس محکمی ندارد و مجعول و ضعیف است و ای بسا روایات سرنوشت سازی که محجور و دور از چشم قرار گرفته اند که می توانستند انقلاب ماهوی در انسانها پدید بیاورند. سرنوشت انسان با عقیده و بعد اخلاق شکل می گیرد و اگر چنین موضوع مهمی را به حال خود وا گذاریم و برداشتهای عوام گونه در این امور وارد شود ، چه کسی جواب انحرافات عظیم انسانها را می دهد. آیا انصاف است که مدتها به کنکاش و جستجو و نقض و ابرام پیرامون احکام نادر الاتفاقی مانند چگونگی و صحت و بطلان نماز خواندن انسان برهنه وقت بگذاریم و احادیثش را بررسی کنیم و صدها موضوعات بی فایده دیگر ، اما اساسی ترین موضوعات و حیاتی ترین امور زندگی انسانها ، یعنی عقاید و اخلاق را به فهم خود آنان و حد اکثر درک عمومی گویندگان و مداحان و اهل منبر وانهیم ؟

این امر ضرورت غیر قابل اجتناب پرداختن به عقاید و اخلاق به شیوه معمول دروس خارج را موکدا واجب می کند ،  بزنگاه حوزه که تا کنون مغفول عنه بوده است ، همین نکته است و بس !

v   تكرار دروس فرعي به شيوه كنوني حوزه ها ، ممل است ، مخل است ، مقل است ، ال و بل!... است!

v  بسياري از دروس خارج كنوني كه در ابواب فقه بحث مي شود ، مورد ابتلابه آنها محدود ،  نادر و چه بسا معدوم است و مي توان عناوين فراواني از آنها را تحت يك عنوان كلي تر تدوين نمود و با اختصاص زماني اندك به آن ، با اشاره اي از آن رد شد و در عوض زمان بيشتري را بايد صرف ابوابي كرد كه ضريب ابتلابه آنها فراوانتر است و اي بسا هرگز به آن پرداخته نمي شود.

متاسفانه ابواب عقيدتي و اخلاقي كه مستمر و بدون انقطاع با آن سر و كار حياتي داريم ، هيچ جايگاهي در دروس خارج حوزوي ندارند و اين نقيصه وحشتناك و غير قابل تصور در پيكره نظام آموزشي حوزه در انظار همه خودنمايي مي كند ، اما كسي نيست كه به روي خود بياورد و از خود يا ديگران بپرسد كه چرا اينگونه است و كسي به فكر رفع آن نيست؟

آيا دست استعمار شيطاني و مخالفان و معاندان و منحرفان در كار است كه فرهنگ اسلام ناب محمدي(ص) در جامعه انساني ظهور و بروز نداشته باشد و افراد به امور پيش پا افتاده و غير ضروري مشغول باشند و از هدف خلقت باز بمانند و تا آخر عمر درگير بازي با الفاظ باشند ؟

يك نفر عوام در مجلس درس خارج شركت كرده بود و از مباحث مطرح شده در آن دچار حيرت ، كه در حوزه چه چيزهايي مي خوانند و برايش وقت صرف مي كنند!

آيا رسم و سابقه قبلي و سنت سلف ، اجازه نمي دهد كه به مسايل اساسي دين در دروس خارج بپردازيم ؟ آيا شارع مقدس رضايت ندارد كه دروس خارج در موضوعات عقايد و اخلاق ارائه كنيم و تشنگان حقيقت را به سرچشمه پيراسته وحي برسانيم ؟ به راستي ! چه چيزي مانع شده است كه فقط به فقه و اصول چسبيده ايم و جرأت و جسارت طرح آموزه هاي اصلي دين را دردروس خارج نداريم ؟

اين درد را كجا بايد درمان كرد ؟ اين فرياد را كجا بايد سر داد ؟ ...

آيا پالايش و پيرايش روايات از نظر سند و معنا در آموزه هاي عقيدتي و اخلاقي حرام است و در احكام عملي واجب ؟ آيا مهم نيست كه يك حديث در زمينه عقيده و اخلاق و تاريخ و تفسير و تربيت و ... جعلي و ضعيف و مرسل و ... باشد ، اما در احكام عملي مهم است ؟

اگر كسي اين نكته را دريافته است ، محض رضاي خدا به ما هم بگويد كه بدانيم عقايد و اخلاق مهم نيستند و فقط احكام عملي بايد از نظر معنا و طريق سند ، كنكاش و پالايش شود و مورد بازبيني و دقت و محط نظر و موضوع درس خارج قرار بگيرد !

تعجب نكنيد ! واقعيت را مي گويم ، حوزه علميه با عقايد و اخلاق سر و كاري ندارد ! به آنها نمي پردازد ، درسي اساسي در اين موضوعات ندارد ، اما تا دلت بخواهد فقه و اصول فقه ، دم به ساعت در حوزه تدريس و بحث مي شود ، تكرار اندر تكرار ...

v  آیا رفع تناقض و جمع بین دلایل متضاد با متد اجتهادی در موضوعات فقهی می شاید و در موضوعات عقیدتی و اخلاقی نمی باید ؟ آیا لازم نیست بسیاری از آیات و روایات اعتقادی و اخلاقی که موضوعی واحد دارند ، اما در ظاهر متضادند از ابهام خارج شوند و مفاد صریح و جامع و مانع آنها در معرض عمل انسانها قرار گیرد ؟ آیا مشکل انسانها فقط در موضوعات فقهی است که روایات و آیات متضاد دارند و قادر به فهمیدن آنها نیستند و در موضوعات عقاید و اخلاق چنین مشکلی ندارند  و  موارد متضاد را  می توانند خودشان حل کنند  ؟

انصاف دهید ! تضاد در آموزه های عقیدتی و اخلاقی غامضتر و شکننده تر است یا در آموزه های فقهی ؟ تضاد در عقیده و اخلاق ، بنیان زندگی فردی و اجتماعی  را متزلزل می کند و انسان را در ورطه تردید و سرگردانی می اندازد و خطر اباحی گری عقیدتی و لاابالی گری رفتاری را در پی دارد.

v  تنها آن دسته از موضوعاتی می توانند مفید واقع شوند که محققانه و تخصصی ، روی آنها بحث شود و مشخصا به سطح درس خارج کشانده شوند و گرنه در همان سطح مبهم و عوامانه باقی خواهند ماند. برگزاری جلسات جسته و گریخته در باره این موضوعات ، دردی را دوا نمی کند ، از این رو  موکدا لازم است که موضوعات عقاید و اخلاق را بدون تردید  و در اولین فرصت به سطح درس خارج بکشانیم که به صورت تخصصی روی موضوعات گسترده و مبتلابه آن بحث شود و اثرات ژرف آن در جامعه و فرد پدیدار گردد.

v  اگر نگاهی به قرآن و روایات بیفکنیم ، چه میزان آیات و روایات احکام می بینیم و چه مقدار روایات و آیات عقاید و چه اندازه پیرامون اخلاق ؟ بی تردید آموزه های عقیدتی و اخلاقی فراوانتر و غیر قابل قیاس با آموزه های فقهی و احکام است. این نشانگر آن است که مباحث عقیدتی و اخلاقی از اهمیت بیشتری برخوردارند و برای انسان ضروری تر و حتمی تر است. در این صورت ، چرا چنین اراده ای در حوزه قابل مشاهده نیست که به همان نسبتی که در معارف قرآن و روایات به عقاید و اخلاق پرداخته شده است در نظام آموزشی حوزه هم به آن بپردازد؟

v    انسان دارای سه بعد است : بعد مادی و ظاهری ، بعد عاطفی و اخلاقی و بعد عقیدتی و قلبی.

احکام فقهی مربوط به بعد مادی و ظاهری انسان است که شیوه و طرز عمل را بیان می کند. شیوه عمل را با تقلید هم می توان آموخت و لذا تقلید در احکام فقهی جایز است ، اما بعد عاطفی و عقیدتی ، خود عمل است که جز مباشرتا از شخص نمی تواند سر بزند و از این رو تقلیدی و نیابتی نیست. بعد عاطفی یا اخلاقی ، شامل وضعیتی است که در نتیجه ارتباط انسان با موجودات دیگر در انسان حاصل می شود و بعد عقیدتی شامل تغییر و تحولاتی است که ارتباط انسان را با عالم ملکوت مرتبط می سازد. بعد مادی انسان ، ظاهر است و با حواس پنجگانه درک می شود و بعد عاطفی خفی است و با عقل درک می شود و بعد عقیدتی اخفی است و تنها از راه دل قابل درک می باشد.

آموختن آموزه های بعد مادی چندان سخت نیست و عقل به راحتی آن را می فهمد ، اما آموزش معارف اخلاقی و عقیدتی بسی دشوارتر است و نیاز به مجاهده و مراقیه دارد و ادراکش با قلب ، امکان پذیر است. همت متولیان تربیت دینی باید روی آموزش عقیدتی و اخلاقی جامعه متمرکز شود ، زیرا آموزه های فقهی با تقلید هم می توان آموخت. همه مردم ناچار ، باید آموزشهای عقیدتی و اخلاقی را مباشرتا بیاموزند و بنای شخصیت خود را بر آن اساس پی ریزی کنند.

متاسفانه این که گفته شده است احکام فقهی فقط تقلیدی است و عقاید تحقیقی ، چنین برداشت می شود که حوزه با عقاید و اخلاق هیچ کاری نباید داشته باشد و تنها روی فقه کار کند و خود را برای تقلید مردم در شیوه انجام امور فقهی فرعی آماده سازد و کاری به معارف اصلی دین ندارد ، گویا چنین معارفی وجود ندارد و فقط همین فرعیات هستند و بس!  در صورتی که احکام فقهی و فرعی کف معارف دین هستند و محتوا و سقف آن ، همانا عقاید و اخلاق می باشند. ما احکام نماز را بررسی می کنیم و درس خارج برای آن ارائه می دهیم و مردم هم تقلید می کنند ، اما آیا روی معنای نماز و اثراتی که باید بر نمازگزار بگذارد درس خارجی ارائه داده ایم ؟ مردم چه تعریفی از نماز دارند ؟ عقیده یک نمازگزار چه باید باشد ؟ اخلاق یک نمازگزار چگونه باید باشد ، حوزه در این زمینه چه کرده است؟

احکام حج ، روزه ، امر به معروف و نهی از منکر و ... را ارائه می دهیم ، اما بجز احکام و دستورالعملهای انجام آن واجب ، چه چیزی در مورد خود آن و اثری که باید بر فرد و جامعه بگذارد گفته می شود؟

آیا رسالت حوزه فقط گفتن احکام فرعی است؟ آیا غیر احکام فرعی ، حوزه برای طلاب چیز دیگری می گوید؟ اصول دین و فروع دین را از ابتدای کودکی برای ما آموخته اند ، اما اگر اصول دین ، اصل و مهم هستند و فروع دین ، فرع بر این اصول ، پس چرا رد پایی از اصول دین در متن حوزه نمی بینیم؟ درباره خدا و قیامت و پیامبر و امام و عدل در حوزه چند درس خارج گفته می شود؟ درباره اخلاق که پیامبر (ص) برای تکمیل فضایل اخلاقی مبعوث شده اند ، چند درس خارج گفته می شود؟

اگر حرفم نابجاست ، آماده هر گونه تنبیه و مجازات هستم ، اما اگر بیراه نمی گویم ، تدبیری برای این مشکل بیندیشیم.

v  حلقه ی مفقوده ی سرزمین حوزه علمیه ، همین عقاید و اخلاق است که در محجوریت تمام قرار گرفته است. این دو مقوله از گردونه تعلیم و تعلم اصلی ( درس خارج) به کناری نهاده شده است و اثر منفی خود را در سیاست ، خانواده ، آموزش و پرورش ، روابط اجتماعی داخلی و بین المللی و ... ظاهر می کند. 

v  نسبت بین عقاید و اخلاق و فقه ، نسبت بین پدر و مادر و فرزند است که فرزند ، بدون داشتن هیچگونه امتیاز خاصی ، حلوا حلوا کرده شود و روی سرمان جایش دهیم و بیشترین توهین را نثار والدین مظلوم و محترمش کنیم و آنها را به هیچ انگاریم ! آیا این شیوه ، ناجوانمردانه نیست ؟

v  مثال عقاید و اخلاق و فقه ، نظیر پوست و مغز و خاصیت است. بادامی را در نظر بگیرید که پوسته ی چوبینش فقه و  مغزش اخلاق و طعم و خاصیتش همانا عقیده  است. آیا اکتفا کردن به پوست بادام  ، بدون استفاده از مغزش ، کاری عاقلانه است ؟ توصیف پوست ظاهری با چندین زبان و از زوایای مختلف دردی را دوا می کند ؟

v  توجه کرده اید که اگر نگوییم همه ، اغلب مومن ترین و روشن ترین انسانها که مدعی خیلی چیزها هستند ، در مورد مقوله های فراوانی از عقاید و اخلاق و حتی احکام عملی ، دارای ابهام و دیدگاه عوامانه هستند و از بسیاری از اموری که به وفور در معارف دین آمده است ، به شناخت واحد و روشنی نرسیده اند و این در حالتی است که بیشترین و کاملترین معارف در منابع دینی در این باره آمده است ولی حوزه های علمیه به خود زحمت نداده اند که این معارف را پیرایش کنند و در اختیار مردم بگذارند ، مواردی از قبیل خدا ، پیامبر ، امام ، بهشت ، جهنم ، جن ، تربیت ، امام زمان (عج) ، کشورداری ، ارتباط با انسانها ، حجاب ؛ موسیقی و ...

v  چه کسی گفته است که تا آخرباید همین کتابهای لغت معیار و میزان ما باشند و همطراز وحی منزل آنها را قبول کنیم ؟ در این زمان باید کتابهای لغت نیز پیرایش و بازبینی شود. در طول زمان که افکار انسان به سوی تعالی رفته است ، لغتها ، معانی جدیدی یافته اند و ریزه کاریهای دقیق دیگری بر آنها باید افزوده شود و چیزهایی هم از آنها کاسته گردد. هرگز ما محکوم به قبول معانی لغتهایی که صده هایی از تدوین آنها گذشته است نیستیم. بویژ باید برای لغتهای قرآن ، لغت نامه ای مخصوص تدوین کرد ، چرا که معانی قرآن و روایات در قالب معانی بسیاری از لغتهایی پیش گفته شده نمی گنجد.  چه کسی گفته است عقاید که مهمترین بخش دین است را با لغتی مبهم و معیوب و سیاسی شده و جنجالی و دور از واقعیت و ذوق به نام کلام ، همردیف کنیم و یا از فلسفه و عرفان و ... برای عقاید و اخلاق استفاده کنیم و حساسیت انسانها را در جهت منفی برانگیزانیم و معانی بلند عقاید و اخلاق را در این واژه ها نابود سازیم  و از حیز انتفاع بیندازیم؟ انصاف این است که این لغات ناقص و معیوب و چه بسا دست ساخته دشمن را که اذهان را کانالیزه می کند و در مقابل مهمترین معارف دین جبهه گیری می کند را از دامن فرهنگ لغات دین بزداییم و همان تعابیر اصیل خود را به کار ببریم و معانی متعارفش را که در فرهنگ دینی و شیعی به روشنی افاده می کند ساری و جاری سازیم. این کلاس نیست که تعابیر یونانی و یا دراویش را برای عقاید و اخلاق به کار می بریم ، این خودباختگی و انحراف است.   

v  احکام شرعی بسیاری از امور را می دانیم ولی به آنها عمل نمی کنیم، چرا ؟ چون به آنها عقیده نداریم یا عقیده ما نسبت به آنها ضعیف است ، چرا چنین است ؟ چون حوزه های علمیه به آنها اهمیت نداده است و مثلا عقاید و اخلاق را جزء دروس جنبی خود قرار داده است. برای اصول فقه که ساخته و پرداخته ذهن انسان است و حداکثر مستفاد از معارف ، درس خارج می گذارد ، اما برای عقاید و اخلاق ، هیچ درس اصلی ندارد.

v  انسانی را تصور کنید ، بیگانه از فرهنگ اسلام اسلام و دین و دیانت که هرگز نام اسلام و دین را نشنیده است ، به او می گوییم که قانون و مکتب و مرامی وجود دارد که از دو جزء اصلی و فرعی تشکیل شده است و عالمان ومتولیان این قانون ، بخش فرعی را به مردم آموزش می دهند و همه نوع حساسیت هم در آموختن آن به کار می برند ، اما اصول این مکتب را به مردم نمی آموزند و هیچ حساسیتی نسبت به آن ندارند و یا لا اقل بسیار کم حساسیت نشان می دهند و جایگاه اصول هرگز به جایگاه فروع نمی رسد ، درسهای خارج پیاپی و تکراری برای فروع می گذارند ، اما دریغ از یک درس خارج برای اصول ! این فرد از همه جا بی خبر ! در باره این متصدیان چگونه قضاوت خواهد کرد ؟

v احکام فقهی مربوط به حواس پنجگانه و اخلاق مربوط به عقل انسان و عقاید مربوط به قلب انسان است ، اگر احکام فقهی را در حد اعلا هم انجام دهیم اما از نظر عقلی و اخلاقی و عقیدتی رشد نکرده باشیم ، ارزشی ندارد ، امام رضا (ع) در مورد فردی که همه از  اعمال ظاهری و کثرت عبادتش متحیر بودند ، فرمود : عقلش چگونه است ؟ زمانی که معلوم شد عقل درستی ندارد ، فرمود : چنین عبادتی بی ارزش است.

v  اخباریگری وضعیتی است که عالمان در این حالت ، جرأت و جسارت و شاید هم توانایی اجتهاد و دریافت پیام از آیات و روایات را ندارند و از این رو به ظاهر و مفاد مستقیم آیات و روایات تمسک می کنند و چه بسا که در این مرحله دچار تناقض و برداشت خطا و سر در گمی شوند و ابهامها همواره ذهن آنها را به خود مشغول می دارد.

پس از طی مراحل ابتدایی و آشنایی بیشتر با نکته های کلیدی معارف ، قدرت اجتهاد به دست می آید و  از اصول القا شده توسط معصوم ( ع) ، مجتهدان می توانند به  فروعی دیگر دست یابند و دامنه آن فروع را گسترش دهند.

در بین آموزه های سه گانه دین ، یعنی عقاید ، اخلاق و احکام عملی نیز این ارتباط و نسبت برقرار است و به لحاظ سهل الوصول و ساده بودن احکام عملی ، عالمان دین ، ابتدا این مقوله را مورد توجه قرار داده اند و سیر تکاملی اخباریگری و اجتهاد را در آن تجربه کرده اند. اینگونه است که پس از گذشتن دوره اخباریگری فقهی و ارائه بدون دخل و تصرف روایات و آیات به عنوان احکام شرعی ، زمان ظهور مجتهدان مبرز فرا می رسد و فرعیات فقه و رد فرع بر اصل ، قوت می گیرد و در این زمان می توان اوج این وضعیت را مشاهده نمود.

   اخلاق و عقاید به عنوان دومین و سومین آموزه های دین  ، اما از این دو مرحله مستثنی نیستند و دارای فاز اخباریگری و اجتهاد می باشند. به موازات دوره اجتهاد فقه ، مرحله اخباریگری اخلاق و عقاید نیز در جریان بوده است و کمتر عالمانی از این فضا بیرون آمده و جرأت و قدرت اجتهاد یافته اند. بعد از فقه ، نوبت اخلاق است که از فاز اخباریگری خارج شود و مجتهدان اخلاق با رد فرعیات اخلاقی بر اصول اخلاقی منصوب از طرف معصوم (ع) جهان دیگری را  فرا روی تشنگان حقیقت بگشایند و کام تشنه بشریت را سیراب سازند. بعد از اجتهاد اخلاقی و یا همزمان با آن ، نوبت اجتهاد عقیدتی است که با هدایت معصوم  (ع) فرعیات عقیدتی را بر اصول متخذ از آیات و روایات منطبق و رد فرع بر اصل کنیم. آنگاه که حضور مجتهدان فقهی و مجتهدان اخلاقی و مجتهدان عقیدتی در جامعه حضوری کار آمد داشته باشند ، مدینه فاضله رخ خواهد نمود.

v  خرافات و انحرافات ، عمده ترین آفت دین است. خرافات یعنی افزودن چیزی بر تعالیم دین از جانب انسانها که در متن دین نیست و با روح دین سازگاری ندارد و انحرافات یعنی ترک کردن چیزی که در متن دین است و یا افزودن و کاستن بر ارزش آن تعالیم. اصولا پیامبران و مصلحان دینی همواره برای همین دو موضوع ظهور کرده اند و پرچم مبارزه به دست گرفته اند. آنگاه که عوام یا خواص منحرف چیزی وارد دین کرده اند و یا مواردی از دین را تغییر ماهوی یا تغییر شکلی و بر خلاف آموزه های دین معیار ارزش آن را بالا و پایین کرده اند ، مصلحان دینی فریاد اصلاحگری سر داده اند. گفته اند و تذکر داده اند ، فریاد برآورده اند و مبارزه کرده اند و دست به کار شده اند و حتی جان خود  را بر سر این کار نهاده اند.

آموزه ها و ساز و کارهایی که در یک مکتب وجوددارد ، مهمترین عامل جلوگیری از خرافات و انحرافات است.

مطالب و روایاتی که از به صحنه آوردن معارف و تعالیم فراموش شده اسلام سخن به میان می آورند و باز گرداندن معالم دین از آنها یاد می شود و اینکه یکی از اهداف امام حسین (ع) همین بود که سنت فراموش شده دین را به اجتماع برگرداند که جامعه به سنت پیامبر عمل کند ، اینها نمونه هایی است که نشان می دهد در جامعه بر اثر گذشت زمان برخی معارف مهم دین به بوته فراموشی سپرده می شوند و برخی دیگر دچار انحراف و تحریف می شوند و نیاز است که هر از چند زمانی به اصلاحات و بازگشت به اصالتها در حوزه دینی پرداخته شود. همچنانکه وقتی امام زمان (عج ) ظهور می کند ، بسیاری از مردم که از واقعیت اسلام دور مانده اند  و بسیاری از اصول دین را معطل گذاشته بودند ، تعجب می کنند که نکند امام زمان (ع) دین جدیدی آورده است که ما به آن عمل نمی کرده ایم. نگاهی به جامعه دینی امروز ، نشان می دهد که عقاید و اخلاق از اهمیت و رونق افتاده اند و تنها چیزی که در حوزه ها اهمیت دارد فقه است و اصول فقه.

در طول تاریخ با احکام شرعی ظاهری مشکل چندانی نداشته ایم و البته احکام شرعی و فقهی صرف ، دردی را دوا نمی کرده اند و نمی کنند. خلفای راشدین و جور از ابتدای غصب خلافت ، از نظر ظاهری و احکام شرعی ، خیلی هم ظاهر الصلاح و متعبد بودند و اکنون هم می بینیم که ظواهر پیروان آنها نه تنها کم نیست که گاهی انسان شبهه می کند که چقدر پایبندند و متعبد ! اما واقعیت این است که احکام شرعی و ظاهری تنها بخش کوچکی از معارف دین است و مهمترین شاکله دین را عقاید و اخلاق تشکیل می دهد که آنها در زمینه عقاید خصوصا مشکلات عدیده و اساسی دارند و لذا تعبد آنها دردی را دوا نمی کند.

امروزه باید حوزه های علمیه دست به کار شوند و معالم فراموش شده دین را به جامعه بازگردانند و عقاید و اخلاق را به جایگاه واقعی خود برساند. اکنون جایگاه فقه و اصول فقه در صدر معارف است که حقش این نیست. جایگاه عقاید در صدر مجلس است و پس از آن جایگاه اخلاق و بعد از اخلاق نوبت فقه می رسد و اصول فقه هم باید طفیل فقه باشد و نه چیزی مستقل و در عرض عقاید و اخلاق و فقه.

v  باید به جای مطرح کردن همه ابواب فقهی برای اینکه طلبه شیوه اجتهاد را در لابلای این مباحث یاد بگیرد ، ضروری است که کتابی تحت عنوان شیوه اجتهاد تالیف شود و بدون مرور همه ابواب فقهی ، شیوه اجتهاد را بیاموزیم تا وقت طلاب هدر نرود و منسجمتر و قانونمندتر این مهم به انجام برسد. بهانه اینکه فلان باب فقهی را تدریس می کنیم ، هرچند هرگز مبتلا به نمی شود ، برای اینکه طلبه در کشاکش بحث فقهی ، قواعد رد فرع بر اصل به دستش بیاید ، توجیهی غیر قابل قبول است.

v  باید ملاحظه کرد که امام صادق (ع) چندنوع شاگرد داشت و به تعداد موضوعاتی که شاگردان مختلف امام (ع) در آن رشته ها متبحربودند ، امروز نیز در حوزه های علمیه رشته ها و موضوعات جدید را تدریس کنیم. شاگردان امام صادق که فقط زراره نبود که حوزه های علمیه فقط و فقط به فقه بچسبد و عقاید و دیگر جنبه هایی که به مراتب از فقه مهمترند را رها سازند. امام خمینی (ره) در جایی از نوشته هایشان تاسف می خورد که چرا وقت نشد که در زمان امام صادق(ع) در جنبه های دیگر دین شاگردانی پرورش دهد و بیشتر مطالب را گسترش و توسعه دهد.

v  یکی از آفات حوزه ، تراشیدن حریم و شأن ملکوتی برای افراد است. این حریم یا توسط خود شخص و اطرافیانش درست می شود و یا توسط قدرتهای مرئی و نامرئی که حضوری در حوزه ها دارند و بر فضای افکار طلاب تاثیر گذار. این شئوناتی که تراشیده می شود بر خلاف ساده زیستی و روحیات مردمی است که باید در روحانیون باشد. اگر حوزویان ، هرچند دارای مقامهای والا ، بخواهند برای خود حریم و محدوده ممنوعه درست کنند که مردم با آداب خاص و سلطانی با آنها برخورد کنند ، نقطه شروع و به عبارت بهتر خود انحراف است. استادی که نه تنها با شاگردانش مراوده و دوستی و لطافت اخلاقی ندارد ، بلکه با تبختری خاص برای خود جایگاه منیع و غیر قابل دسترسی قائل است و همه را از جمله شاگردان را از بالا به پایین نگاه می کند ، چنین فضایی ، مسموم و فاقد استاندارد هدایت دینی است و جز تکبر و تفرعن و تجبر از آن نمی آید ، چه رسد به اینکه بخواهد جامعه و شاگردان را هم تربیت کند. تنها ثمره اش ، تحویل دادن افرادی مثل خود متکبر و خودمحور به جامعه است و نتیجه اش فاجعه!

v  عقیده عبارت است از طرز تلقی ، برداشت و آگاهی انسان نسبت به یک چیز و اخلاق عبارت است از رفتار ، کردار و گفتار انسان که بر اساس  طرز تلقی و عقیده انسان ، از او سر می زند. رفتار یعنی عکس العمل انسان در برابر امور مختلف و کردار یعنی عمل ابتدایی انسان و گفتار ، سخنی است که از  انسان صادر می شود. محل بروز عقیده انسان ، اخلاق اوست.

 احکام عملی یا فقه ، عبارت است از نسخه پشتیبان و یدکی اعمال ظاهری انسان که اگر نتواند مطابق عقیده صحیح ، اخلاق مورد نظر شارع را از خود بروز دهد ، به آن مدل رجوع می کند تا موقتا شیوه صحیح عمل را بیاموزد.

 انسان باید در حالت اضطراری به فقه مراجعه کند نه به صورت یک قانون دائمی ، زیرا خودش باید بینش و قدرت تشخیص و اجتهاد را به دست بیاورد. 

آنچه اصالت دارد عقیده و اخلاق است که در لسان شارع به ایمان و عمل نعبیر شده است.  احکام عملی و فقهی اصالت و استقلالی ندارد و در زمره اخلاق و عمل محسو ب می شود.

فرمان امام زمان (عج) مبنی بر رجوع به روات احادیث و تقلید عوام  از حافظان دین و صائنان نفس و ... ، موقتی ، اضطراری و حاشیه ای است نه یک حکم کلی و اصلی و دائمی. حکم دائمی و اصلی همان قرآن و روایات است و این حکم جزئی و غیر اصلی ، در صورتی که انسان نتواند حکمی را تشخیص دهد یک رجوع موقتی ، موردی و یک استثناست.

قاعده و قانون اصلی کسب عقیده یعنی ایمان و بروز اخلاق مطابق آن عقیده است یعنی ایمان و عمل.

اهمیت عقیده به قدری است که انسان هر گونه عقیده ای که بگیرد و هر نوع طرز تلقی و برداشتی که داشته باشد ، جهان و رفتار او در همان جهت تصحیح و تحکیم خواهد شد ، به عبارت دیگر ، عقیده ، رفتار ، کردار ، گفتار و حتی جهان مادی ما را هم سامان می دهد.

v گفته نشود که حوزه علمیه در طول تاریخ اساطین بزرگی را تحویل جامعه داده است ، شکی در این نیست ، اما این بزرگان حاصل نظام آموزشی حوزه نبوده اند و تک ستارگان حوزه در طول تاریخ ، فرهیختگان و خودساختگانی بودند که در حوزه درخشیدند و خود برای ساخت شخصیت خود اقدام کردند و البته از فضای مساعد حوزه استفاده کردند ، ولی نظام آموزشی چنین جهتی را تعقیب نمی کند و گر نه باید در صد بالایی از طلاب چنین می بودند. مهم این است که اگر نظام آموزشی حوزه سامان یابد ، درصد بسیار بالایی از چنین موقعیت و شخصیت و رشدی برخوردار می شوند و هر چه زودتر باید برای تدوین و تنظیم چنین نظامی در حوزه علمیه اقدام شود.

+ نوشته شده توسط محمدایوب کاظمی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 8:45 |

 

نقایص را می پذیریم

 

امروزه اگر بر محصولات انساني و برونداد حوزه هاي علميه بنگريم ، چه مي بينيم ؟ آيا يك طلبه بعد از 10 – 15 سال تحصيل درحوزه ، بر مكالمه و كتابت زبان عربي مسلط است ؟ از نظر مادي تامين است و بي دغدغه ؟ از نظر مسكن بي مشكل است ؟ از نظر بر قراري ارتباطات اجتماعي ، كمبودي ندارد ؟ صرف نظر از مطالعات و تحقيقات شخصي طلاب ، نظام آموزشي حوزه چه افزوده اي بر شخصيت علمي و معنوي آنان داشته است؟ از مكتب ناب و بدون غلو اهل بيت(ع) چه مي داند ؟ آگاهي او از تاريخ اسلام چه مقدار است؟ از فلسفه ، از عرفان ، از خدا از پيامبر از قيامت و ... چه اندوخته اي با خود دارد؟ 

كدام طلبه است كه مديريت حوزه از او مي پرسد ، كجايي و چه مي كني و بايد چه كار بكني ؟

يك طلبه بعد از سالها شركت در درس خارج ، چه دردي از جامعه را درمان تواند كرد؟

به راستي ، محصولات امروزه حوزه هاي علميه چيست ؟

به كدامين راه مي رويم؟ اين تذهبون؟؟؟

1 – حوزه علميه بيش از حد لازم  ، وقت طلاب را تلف مي كند.

2 – سرفصلهاي دروس حوزه ناقص و دور از جامعه و نيازهاي انسان است.

شهيد مطهري مي‏گويد :

وقتي که من از قم به تهران رفتم ، احساس کردم که مردم به چيزهايي نياز دارند که من نمي‏دانم و من مطالبي يادگرفته‏ام که مورد نياز مردم نيست.

3 – كتابهاي درسي حوزه ، تناسبي براي تدريس ندارد ، بدين جهت كه براي اين منظور نوشته نشده اند. غمگنانه بايد گفت كه هيچ كتابي چه در حوزه يا دانشگاه و مدارس ، به صورت تخصصي براي تدريس نوشته نمي شود و اصولا از معيارهاي يك كتاب درسي فرسنگها دورند.

4 – برونداد حوزه ها مطلوب نيست و تاثير قابل قبولي در جامعه ندارد.

5 – در حوزه به مسائل فرعي بيش از اصلي مي پردازند.

6 – از ظرفيت بسيار ناچيز دين در حوزه استفاده مي شود و بخش اعظم آن مغفول عنه مانده است و آنگاه كه بپذيريم ، فرهنگ اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي و ... هم تابع حوزه هاست ، توالي آن هم قابل دركند.

7 – نظام اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي ، آموزشي ، اداري و ديگر اركان جامعه با نظام اسلامي آن ، بسيار فاصله دارد.

 

استقلال حوزه باید حفظ شود

 

حوزه به عنوان مهمترین پایگاه حفاظت و نشر دین ، نباید وابسته به حاکمیت باشد. طبیعت حاکمیت و قدرت حاکم بر هر اجتماعی ، سلطه و محدودیت ، در جهت تحکیم منافع قدرت است و اکیدا ، حوزه نباید آلت دست و ابزار موقعیتهای موقتی و دنیایی شود. در حوزه وابسته ، افکار و شخصیتهای مستقل و موثر و مفید به معنای واقعی تربیت نخواهند شد ، زیرا حوزه ي وابسته به حاکمیت ، جیره خوار و توجیه گر حکومت می شود و به لحاظ محتوا و زایندگی ، خنثی و بی خاصیت. حوزه وابسته به حاکمیت ، طلبه را بله قربان گو  بار می آورد و ریشه آزاد اندیشی و رشد فکری و تولید علم و اندیشه واقعی و موثر را می سوزاند و انسانی فاقد اراده و خنثی تحویل جامعه می دهد.

حاکمیت و قدرت باید از حوزه بجوشد ، نه اینکه حاکمیت ، حوزه را تحت کنترل قرار دهد. حوزه مادری است که حاکمیت را تولید می کند و نه اینکه حاکمیت ، حوزه را بسازد ! اگر سرنوشت حوزه را به دست حاکمیت بسپاریم ، باید فاتحه معنویت و تکامل فرهنگی را هم اکنون بخوانیم !

رشد و تکامل فرهنگی ، با اجبار و  بخشنامه  ممکن نیست. انسانها ، زمانی که احساس آزادگی کنند ، می توانند به شکوفایی استعدادهای خود دست یازند. اگر فضای رعب و تطمیع بر روحیات افراد حاکم شود ، جایی برای ابراز استعدادهای طبیعی باقی نمی ماند.

بزرگترین خیانت حاکمیت آن است که تلاش کند ، حوزه را تحت سیطره و کنترل خود در آورد. پر واضح است که حاصل چنین ساز و کاری ، نابودی استعدادهای موجود و در لاک خود خزیدن نخبگان واقعی و سر برآوردن نخبگان مصنوعی و غیر مفید و دولتی است.

با چنین وضعی ، پرورش یافتن اساطینی همچون شیخ انصاری و نائینی و امام خمینی و ... امری ناممکن است.

حوزه ای که چشم به دست حاکمیت باشد ، راه به جایی نمی برد و در کویر بی برنامگی و روزمرگی و بی حاصلی غرق خواهد شد.

دریغ و خیانت است که حوزه و میراث گرانبار تاریخ پر افتخار شیعه و مکتب راستین جهان خلقت را در پای حاکمیت دنیایی ، هرچند نظام مقدس جمهوری اسلامی ،  ذبح کنیم و کنترل آن را زیر نظر حاکمیت قرار دهیم.

طبیعت حوزه علمیه که بر گرفته از مکتب راستین اهل بیت (ع) است ، بر استقلال نسج یافته است تا بتواند محصولات و شخصیتهای ویژه خود را باز تولید کند.

اگر طلبه در ابراز نظر و شناخت و برداشت خود با طیب خاطر احساس آزادگی نکند و ببیند مترصدانی در صدد انگ زدن و قطع مزایا و ایجاد رعب و نگرانی و درج در پرونده و مسئله دار شدن و ... برای او هستند ، ملاحظه کاری و مداهنه در پیش خواهد گرفت و چنین حوزه ای ، بی تردید از درون خواهد پوکید و ارزش خود را از دست خواهد داد و در حد یک اداره دست چندم و تحت کنترل حاکمیت تنزل خواهد کرد.

حاکمیت نمی تواند و نباید برای حوزه و حوزویان ، در محدوده ویژه حوزه ، باید و نباید تعیین کند. اگر حاکم اسلامی(غیر از معصوم) را در اجرای همه احکام اسلامی( بغیر از مسئولیتهای ویژه معصوم) مبسوط الید بدانیم ، اما در دخالت در امور حوزه ، نمی توان چنین شانی برای او قائل شد ، زیرا حوزه جایگاه خود را دارد و حاکمیت برکشیده از حوزه است و نه حوزه بر آمده از حاکمیت.

حوزه نهادی است به معنای تام کلمه فراقانونی و فرا دولتی و فرا حاکمیتی که هیچ کس حق دخالت در آن را ندارد. این به معنای دخالت حوزه در امور اجرایی و قانونگذاری نیست ، بلکه مراد این است که هیچ قدرتی از خارج از حوزه نباید اراده خود را بر امور حوزوی تحمیل کند. شأن حوزه همان شأن انبیاء به عنوان هادیان انسانهاست ، نه از موضع قدرت بلکه از موضع هدایتگری همانند پیامبران و امامان معصوم و البته که هیچ شأن ویژه و امتیاز دنیایی برای خود قائل نیست و نه اینکه  همچون واتیکان به زبانی دیگر حرف قدرت را بزند.

حوزه و حوزویان ، دارای مقام قدسی و مافوق بشری نیستند و هیچ مجموعه ای انسانی ، قدسی نیست ، حتی معصوم ، همچنانکه امام علی (ع) می فرماید که برای من هم امکان خطا وجود دارد ، اما شدت بینش و عقل معصوم به قدری زیاد است که وقتی به درجه عصمت رسید ، عملا هرگز خطا نمی کند. انسانهای عادی هم در بسیاری از امور معصومند ، هر مقدار که اسماء الله بیشتری در انسان محقق شده باشد به همان نسبت به مقام عصمت نزدیکتر است و انسان معصوم ، تمام اسماء الله را در خود محقق ساخته است ( رزقنا الله و ایاکم ، مجموعه اسماء الله را در دعای جوشن کبیر ببینید).

تنها انسان است که خداوند ، به او اسماء الله را آموخته است و می تواند به اراده خود ، اسماء الله را در خود به وجود بیاورد ، جمادات و گیاهان و حیوانات ، قدرت تلبس به اسماء الله را به اراده خود ندارند. مثلا انسان می تواند مهربان شود و این اسم رحمانیت خدا را در خودش محقق سازد ، علم بیاموزد و متلبس به اسم علیمیت خدا شود و ... هر اسمی که در خود محقق سازد ، در آن اسم ، جلوه گاه خدا و محل بروز آن صفت خدا می شود.

انسانهای عادی مثلا در سربریدن فرزند خود معصومند ، در خوردن نجاست انسانی معصومند ، در تقوط در خیابان و بازار در انظار عمومی معصومند و ... اگر چنین کنند ، به سرعت بر دست و پای آنها غل و زنجیر بسته و محبوس می شود تا زمانی که اگر به حد اقلی از بینش و عقل برسند و آنگاه آزاد می شوند.

بنا بر این مقام انسانی و بشری بر اثر قرب به خدا و به اندازه تخلق به اسماء الله در انسان پدید می آید ، مقامی قدسی و غیر بشری نیست و با اراده خود انسان محقق می شود. امکان قرب به خدا و تحقق اسماء الله برای هر بشری علی السویه موجود است و هیچ اکراه و اجباری نیست ، راه برای همه باز و خوب و بد برای همه روشن است. هرکس سبقت بگیرد و اسماء الله را در خود محقق سازد ، به کمال و تعالی می رسدو جلوه گاه نورالهی می شود. خلیفه الله کسی است که همه اسماء الهی را در خود محقق ساخته باشد ، مانند معصوم و معصوم زنده ، ولی الله و صاحب حکم و امام زمان است.

البته که هر نهاد و مجموعه ای نیاز به مدیریت دارد ، اما مدیریت حوزه باید ساز و کار ویژه خودش را جستجو کند که لزوما باید خارج از قدرت حاکمیت باشد. می توان مدیریت یا شورای مدیریت حوزه را با انتخابات آزاد و سراسری طلاب تعیین کرد و اداره حوزه را به آن سپرد. شورای منتخب که شامل نمایندگان طلاب سراسر کشور است ، به گزینش مدیران اصلی و فرعی حوزه اقدام می کند و مستقل از حاکمیت به اداره حوزه می پردازد. حاکمیت هم موظف شود که بدون هیچگونه چشمداشتی ، ضروریات حوزه را تامین کند ، بدون اینکه حوزه در مقابل حاکمیت پاسخگو باشد و مشروعیت حاکمیت بر این مبنا استوار گردد.

 

حوزه تکفیر نمی کند

 

منطقي ترين مكتب جهان به معناي واقعي كلمه ، اسلام ناب محمدي است ، اسلامي كه مهر تاييد آن در نقطه غدير ، از جانب رب العالمين ، بر تارك زمان و زمين زده شد. هيچ قدرتي را نرسيده و نخواهد رسيد كه بر آن كمترين خرده اي بگيرد و زير سوالش ببرد ، چه به لحاظ كبرويت و چه صغرويت !

پاشيدن مشتي خاك بر چهره خورشيد غدير ، دردي را از بيمار دلي درمان نتواند كرد.

كسي كه مدعي ولايتمداري از چنين موقعيت بي نظير و ممتاز و با شكوهي است ، هرگز نياز به تكفير ديگران نمي بيند ، چرا كه خورشيد طالع شده در غدير ، يخهاي زمخت جهان را در اندك توجهي آب مي كند و اثري از آن بر جاي نمي گذارد.

اين گفته را موكد مي كنم كه اگر كسي براي اثبات حرف خود ،  به تكفير و خشونت و برجسته كردن رگهاي گردن بپردازد ، بويي از مكتب غدير نبرده است و بسي نارواست كه او را ولايتمدار غدير بدانيم. ولايتمدار غدير به جاي قوي كردن رگهاي گردن ، هزاران دلايل معنوي دارد كه در كمال آرامش و مهرباني بر خصم عرصه مي كند و احد الناسي هم تاب مقابله با اقل اين دلايل را ندارد و بهت الذي كفر ... است!

ما به حق ادعا مي كنيم كه هيچ واهمه و ترسي از طرح هر نوع سوال و اشكال و ايرادي بر مكتب اسلام ناب از طرف هر كس كه باشد نداريم و توانايي آن را داريم كه منطقي ترين جواب ممكن را در هر زماني در مقابل آن ارائه كنيم.

به واقع تحدي مي كنيم كه اگر نتوانيم جواب قانع كننده به حتي يك سوال بدهيم ، دست از همه ادعاهاي خود بر مي داريم و تابع خصم مي شويم.

اما ، دريغ و درد ! كه برخي نا آگاهان و كوته نظراني ، بندرت يافت مي شوند در جمع ما كه توهمات شخصي خود را به نام اسلام معرفي مي كنند ،  خشونت مي تراوند  و تكفير مي بافند  و  عربده مستانه اناالحق و غيري الاباطل سر مي دهند و به هر حشيشي متشبث مي شوند و زمين و زمان را به هم مي دوزند تا نه تنها خصم را كه خودي ها را هم با حربه تكفير ، شخصي و شخصيتي ترور كنند ، همان تفكري كه فرياد و ناله مولا علي (ع) را در فراخناي تاريخ برآورده است و خون دل به كام امام خميني(ره) ريخته بود و ... ،  با صراحت از چنين افرادي ، تبري مي جوييم و آنها را ساده دلاني فاقد بينش مي دانيم كه براي درست كردن ابرو ، چشم طرف را از كار مي اندازند ، به اعلي صوت ، اعلام مي كنيم كه با خصم ، در هر رتبه و موقعيتي كه باشد ، جنگ و جدال نداريم ، مگر با شيوه اي نيكو كه خداوند هستي ، به آخرين پيامبرش فرمود : جادلهم بالتي هي احسن !

هر كس ، هر چه دلش مي خواهد بگويد كه براي هر سوالي ، جوابي و براي هر تكي ، پاتكي قانع كننده و منطقي داريم و اگر كساني  در بين ما به روشي غير احسن و قبيح و خشن و پرخاشگرانه و تكفيري برخورد كنند ، از مكتب اسلام ناب خارجند و از آنها تبري مي جوييم.

اين را گفتم كه دامن شاگردان مكتب ولايت علوي در حوزه هاي علميه را مبرا كنم ، چرا كه آنان ابناء الدليلند و نه اصحاب چماق و بيل !

آن كه براي هر حرفي ، هر چند نسنجيده و كفر آميز ، الم شنگه به راه مي اندازد و به نام دفاع از دين ، عبا در مي آورد و نفس كش مي طلبد ، فرسنگها از مكتب ناب محمدي بدور است ، چرا كه كفريات مطرح شده را منحصرا با داروي ويژه اش درمان توان كرد. به عبارت ديگر ، بايد به حل مسئله مبادرت ورزيد  و نه به پاك كردن صورت آن .

... و در يك كلام ، كسي كه تكفير كند ، انسانها را  ، برود خودش را بسازد و براي يافتن پاسخ منطقي براي كفرگويان آماده شود ، كاري به ديگران نداشته باشد كه هم عرض خود را مي برد و هم اسلام ناب را زحمت مي دارد ، بي ترديد ، ضرر اين بيش از كفريات آن ، دين را فرو مي كوبد ... 

 

ظلم فاحشی که بر معارف رفته است

 

بين فقه ، اخلاق و عقايد ، به ترتيب ، نسبت عموم و خصوص مطلق  بر قرار است. احكام عملي يا فقه را بايد آموخت ، چه با تقليد يا اجتهاد و يا احتياط ، اما اخلاق ، علاوه بر آموختن ، بايد به آن عمل كرد و عقايد ، علاوه بر آموختن و عمل كردن ، بايد به آن ايمان آورد و باورش كرد.

احكام عملي يا فقه بمنزله مقطع دوره ابتدايي دين است و اخلاق بمنزله مقطع دوره راهنمايي و عقايد بمنزله مقطع دوره دبيرستان و ديپلم دين است. دانشگاهيان در اين فضا ، اما ، انبياء و اولياء معصومند.

هر مقطعي بدون گذراندن مقطع قبلي قابل تحقق نيست.

مجموع احكام ، اخلاق و عقايد ، شش مرحله دارند كه شش دانگ دينداري را تشكيل مي دهند. سه مرحله( سه دانگ) مربوط به عقايد و دو مرحله ( دو دانگ) مربوط به اخلاق و يك مرحله(يك دانگ) مربوط به فقه مي شود.

دروس مقدماتي و خارج حوزه علميه ، بايد بر همين اساس تفكيك و اولويت بندي شود. حوزه ها بايد سه دانگ وقت دروس خارج را به آموزش عقايد با همان روش فقهي ، اختصاص دهند و دو دانگ وقت را براي اخلاق و يك دانگ را فقط براي احكام.

 اكنون  ، غمگنانه ! نزديك به صد در صد وقت حوزه ها به دروس خارج فقه و اصول فقه ، يعني يك ششم معارف دين اختصاص دارد ! جواب خدا را چگونه خواهيم داد ؟

اگر به همين تناسب دروس خارج را به عقايد و اخلاق اختصاص دهيم ، تازه مرحله آموزش آنها را انجام داده ايم و عمل و باور ، مربوط مي شود به كساني كه اين آموزش ها را ديده اند.

 تنها مرحله اول عقايد و اخلاق ، يعني آموزش آن ، بر عهده حوزه هاست ، مرحله دوم اخلاق و مراحل دوم و سوم عقايد بر عهده خود شخص آموزش ديده است.

اجتهاد ، صرفا در احكام عملي ، مانند اين است كه راننده اي متبحر در مكانيكي و آگاه بر علائم و تابلوهاي راهنمايي و دارنده همه نوع ابزار كار و دانا به آداب پذيرايي از مسافران و داشتن نامه عبور و دفترچه رانندگي و ... اما ، نمي داند كه اين مسافران را به كجا بايد ببرد ! مقصد كجاست ! اين چنين مسافرتي ، راه به جايي نمي برد. سرگرداني در مبداء ، تنها حاصل اين كاروان است. عقايد ، مقصد و اخلاق ، خوراك اين راه است.

 

لعابها را از ساحت دین بزداییم

 

زبان تدریس حوزوی تا حدودی گنگ و دور از فهم است. این ویژگی یا به لحاظ قدمت ادبیات نوشتاری کتابهای درسی حوزه است که محدودیت واژه ای مانع ابراز صریح مطالب می شد و یا  رسم و قانون نانوشته ای بود و هست که عبارات مغلق و مبهم و  پر راز و رمز را نوعی کمال و به عبارت امروزین ، کلاس محسوب می شد و لذا برای افزایش هر چه بیشتر وزن علمی کتاب !  این لغات و اصطلاحات را به کار می بردند. هر چه بود ، این شیوه ، مانع مهمی در آموزش تعالیم دینی ایجاد کرده و جریان رشد فرهنگی و علمی را از طریق مستقیم خود منحرف ساخته است. طلبه به جای توجه و کنکاش روی جان کلام ، چه بسا در قالب و الفاظ کلمات درگیر می شود و از محتوای اصلی باز می ماند.  این الفاظ ، خصوصا در علوم عقیدتی و اخلاقی که معلوم نیست به چه جهتی نام فلسفه و کلام و عرفان بر آنها نهاده شده است گرفته اند و نیز اصول فقه که علمی حاشیه ای و فرع بر فرع است ،  فراوان  دیده می شود و غمگنانه این که ، وقتی این الفاظ با جریانات سیاسی و اجتماعی هم تلاقی پیدا کرده اند ، به طور کلی محتوای  آنها  را که مهمترین تعالیم اسلام است ،  به محاق و حاشیه رانده شده و به واسطه نام و الفاظ نامانوس خود ، مانع طرح این مطالب فوق مهم در محیط های درسی اصلی حوزه گردیده  است. کافی است نام فلسفه و کلام را بر معارف عقاید اسلام بگذاریم و این معارف اساسی را از ابهت بیندازیم و با ربط دادن آنها به متفلسفان منحرف و اهل کلام سیاسی شده توسط خلفا و یا عارف نمایان و درویش مسلکان حرفه ای اخلاق را از حیز انتفاع بیندازیم. همین امر باعث شده است که عقاید و اخلاق از صحنه اصلی حوزه های علمیه رخت بر بندد ، زیرا نام نامتجانس فلسفه و عرفان را بر خود یدک می کشد و یا افرادی این عنوان را بر آنها عامدا یا غافلا می چسبانند و بدنامش می کنند. هیچ استبعادی ندارد که دشمنان سرسخت و آگاه  معارف ناب اسلام در این قضیه دستی حساب شده داشته باشند و معارف ناب مکتب اهل بیت را از درون تهی کنند و البته دوستان غافل هم با توجیهات مخصوص خود ، آب به آسیاب دشمن بریزند.  عنوان فیلسوف و عارف نزد برخی فحشی غیر قابل تحمل است و لذا از هر چه بوی فلسفه و عرفان به زعم آنها می دهد و در واقع از هرچه بوی عقیده و اخلاق می دهد گریزانند ، اسم فلسفه و عرفان چشمها را ترسانده است. در اینجا قصد تطهیر یا جرح لفظ یا مطلبی نداریم ، اما گرهی که با دست باز می شود ، چرا به دندان بسپاریم ،  فلسفه و کلام نگوییم ، عقاید بگوییم ، عرفان نگوییم ، اخلاق بگوییم ، به عبارت دیگر اسمش را نیاوریم ، خودش را بیاوریم. بزرگترین ظلمی که بر عقاید و اخلاق در طول ناریخ رفته است همین است و بس. اگر نام فلسفه و کلام و عرفان را از این معارف بسیار مهم دین برداریم ، چیزی جز مامور به انبیای الهی که  هدف مهم خلقت است ،  نمی ماند. بنا بر این برای نجات حوزه و معارف اصلی دین باید این محتواها در صدر دروس حوزه بنشینند و فقه و اصول فقه که به واقع هرگز کارآیی عقاید و اخلاق را نخواهند یافت ، در رتبه های بعدی اهمیت قرار داده شوند. این مهمترین و کلیدی ترین بزنگاهی است که اگر امروز به داد آن نرسیم ، فردا و فرداها بسیار دیر است و پشیمانی سودی نخواهد داشت ، چرا که  آب رفته از جو برگشت ناپذیر است !

متاسفانه در حوزه های علمیه  اکنون با عقاید و اخلاق به واسطه ظلمی که بر این معارف اصلی شده است چنان برخورد می شود که گویی عقاید و اخلاق هرگز اهمیت نداشته اند و اگر گفته شود که این معارف را در دروس خارج مطرح کنیم ، همه با دیده تحیر و تمسخر می نگرند و گویا متقاعد شده اند که عقاید و اخلاق که چیزی نیست و کسی شک ندارد که این علوم کم ارزش از جرگه دروس خارج خارج است ! انشاء الله که چنین نیست و اگر نه ... انا لله و انا الیه راجعون!

+ نوشته شده توسط محمدایوب کاظمی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 8:44 |

 

قانونهای نانوشته

 

در فضای درسی حوزه ، قوانین و سیره هایی نانوشته وجود دارد که پایه و اساس چندان محکمی برای آنها نمی توان یافت ، اما به عنوان یک قانون لایتغیر  همچون وحی منزل تلقی می شود و مانع بزرگی در روند رشد و تکامل جریان علمی ایجاد کرده است. اینگونه قوانین خودساخته و پرداخته ، یا به طور کلی قابل  قبول نیستند و یا سهم اندکی در واقعیت دارند.

v یکی از آنها مسئله تقلید و تحقیق است. تقلید که همان رجوع جاهل به عالم است و در علوم عادی دنیایی هم همین شیوه را عمل می کنند ، چرا در عقاید و اخلاق نباشد و چنین گفته می شود که در عقاید تقلید جایز نیست.  بدون تردید تا انسان در ابتدا تقلید نکند و نیاموزد نمی تواند محققانه چیزی را بشناسد ، بنا بر این در عقاید هم در ابتدای امر تقلید و رجوع جاهل به عالم جایز و بلکه واجب است. در اخلاق هم. اگر ضرورت تقلید در عقاید موکدتر از احکام عملی نباشد حتما کمتر نیست. همچنان که در احکام عملی هم تحقیق مستحسن است.

vدر نظام آموزشی حوزه چنین رسم است که برای قبول روایت به رجال طریق آن رجوع می کنند و اگر در سند روایت فردی مجهول و یا ضعیف تشخیص داده شد که توثیق نشده است ، هرچند محتوای روایت بسیار عالی هم باشد ، یک نوع خدشه ای بر آن وارد می شود ، در صورتی که جایگاه رجال حدیث ، به آن صورت هم نباشد اهمیت داشته باشد ، زیرا مهم ، محتوا و پیام حدیث است که با معیار مهم دین یعنی قرآن سنجیده می شود. رجوع به رجال طریق برای عوام قابل قبول است ، اما برای مجتهدین ، چندان ضرورتی ندارد که قبول و رد حدیثی را به رجالش وابسته کنیم. معیار سنجش مجتهد ، موازین اساسی دین است نه رجال سند. البته این به معنای بی توجهی کامل نیست. تعالیم ما می گوید : نگاه نکن که این سخن را چه کسی گفته است ، بنگر که محتوای سخن چیست.

v یکی از اموری که بر آن استناد می شود ، توجه و درست کردن حجیت بر ممشای قدماست. در صورتی که سنت سلف ، هرچند صالح ، برای دوره و زمان خودشان حجت می تواند باشد و لازمه توجه به زمان و مکان در اجتهاد و فرزند زمان بودن و به قول امام علی (ع) فرزندان خود را به شیوه زمان خودشان تربیت کردن ، اقتضا می کند که در هر دوره و زمانی به گونه ای مطابق فهم و درک ابنای زمان به مسائل نگریسته شود تا همه نیازهای تازه ظهور کرده جواب درخور  پیدا کند ، تکامل جامعه در مسیر اصلی قرار بگیرد و همچنان دین جلودار جامعه باشد و گرنه اکتفا کردن و دل بستن به سنت قدما و ممشای آنان وضعیت تحجر و تصلب و عقب ماندن از قافله زمان و علوم و فرهنگ متکامل اجتماعی را پیش خواهد آورد و مکتب ناب اسلام متهم به عدم قدرت اداره جامعه خواهد شد. این ظلمی است که اگر محقق شود به دست متولیان حوزه بر دین خواهد رفت و نه اینکه خود دین مشکلی دارد.

v از دیگر اموری که در حوزه رایج است این که حوزه به معنای واقعی تک بعدی شده است و جز احکام عملی که به علم فقه مشهور است ، در دیگر مسائل که اتفاقا اهمیت آن بسیار فراتر از فقه است کاری نمی کند و می توان گفت ، از تعالیم دین کاریکاتوری ساخته است که بخش فقه آن چاق و بزرگ و بخش عقاید و اخلاق لاغر و نادیدنی ،  و جالب است که بخشی دیگر هم خود افزوده و بی حساب و کتاب بزرگش کرده است به نام اصول فقه ! این وضعیت کاریکاتوری برای کسی که در معارف دین دقت کند ، قابل مشاهده است. مگر عقاید جزء دین نیست ؟ مگر اخلاق جزء دین نیست؟ به خدا سوگند عقاید از فقه مهمتر است و بی تردید اخلاق از فقه مهمتر است !

vگاهی به چیزهایی بر می خوریم که غلط است ، اما چون زیاد به آن عمل شده است ، کسی چیزی نمی گوید و از کنار آن می گذریم. همه قبول دارند که نابجاست اما کسی هم جرأت نمی کند که مخالفت کند. این نوع غلطهای مشهور در حوزه هم یافت می شود. چه اشکالی دارد که اراده ای در حوزه به هم برسد و اینگونه غلطهای مشهور را از فضای پاک دین بزداید؟

v گاهی در امور دینی کاسه داغتر از آش می شویم و جلوتر از خدا و معصوم حرکت می کنیم. نظر خود را بر خدا و معصوم تحمیل می کنیم و چیزی را که آقا بخشیده است ، نوکر نمی بخشد. برای خود و دیگران مقررات و حرام و حلالهایی می سازیم و معیارهای من در آوردی می تراشیم که هم دست و پای خود و هم دیگران را می بندیم ، بدون جهت. افراد دیگر را هم از دین فراری می دهیم به خاطر اینکه هوای نفس و جهالت خود را به عنوان دستور دینی بیان کرده باشیم و آبروی دین را می بریم. چیزهایی که به فکرمان می رسد ، باید درست باشد را به عنوان حکم دین عمل می کنیم و چیزهایی که به نظر ما می رسد نباید حکم دین باشد ، را ترک می کنیم و برای خدا و معصوم تعیین تکلیف می کنیم. برخی از احکام خدا را معطل می کنیم و گزینشی به هرچه خواستیم عمل می کنیم. گویا نعوذ بالله خدا در برخی جاها اشتباه کرده است و ... خداوند متعال در قرآن آورده است که لم تحرمون ما احل الله ولی نیاورده است که لم تحللون ما حرم الله ، دقت در این مورد نشان می دهد که انسانهای معتقد به دین ،  همواره در جانب قبض و محدودیت حرکت می کنند و احکام بازدارنده ای برای خود می سازند و به خدا نسبت می دهند.

v در فرهنگ قرآنی و حوزه ها گاهی به واژه هایی بر می خوریم که به غلط معنا می شوند و بدون توجه به پیامد نادرست آن ، در همه جا رایج است ، حتی بزرگان هم متعرض نمی شوند و  اینگونه خود و دیگران را دچار تناقض و مشکل  و انحراف می کنیم. از جمله این واژه ها ،کلمه یشاء است . کلمه یشاء در بسیاری از آیات قرآن که می آید به خدا نسبت داده می شود و معنایش این می شود که خدا می خواهد انسان را گمراه کند ! در صورتی که در اکثر این موارد یشاء نه به خدا ، بلکه به انسان می خورد. حتی جاهایی هم که دقیقتر برای خدا باید بر گردانده شود ،  باز هم می توان به انسان ارجاع داد. لذا در یهدی من یشاء ، من به انسان بر می گردد و فاعل یشاء است و یهدی به خدا نسبت داده می شود.

v مسئله دیگر اینکه عصمت را برای معصومین امری مافوق بشری می دانیم که خداوند فقط اختصاص به افراد خاصی داده است. در این صورت ، خدا را به پارتی بازی و نیز معصومین را به ناتوانی در کسب مدارج عصمت متهم می کنیم که خودشان به این مقام نرسیدند و با دوپینگ خداوند به این درجه نایل گشته اند. در صورتی که این بزرگواران معصوم با پای خود و همت و اراده و بدون دوپینگ به این مقام شامخ رسیده اند که بر همه بدیها عصمت یافته اند و همه انسانها را هم می خواهند به این مقام برسانند واینگونه نیست که مقام عصمت فقط لزوما مختص آنها باشد. در این صورت انسانها از یاس و نومیدی بیرون می آیند و این را ه را برای خودشان هم گشوده می بینند و از خدا دلخور نمی شوند که فقط به عده ای خاص اجازه رفتن به سوی خود و رسیدن به حد عصمت را داده است. آنچنان است که اولیای غیر معصوم را در رده های پایینتر از معصوم مشاهده می کنیم و سیر و سلوک معنا پیدا می کند و پیامبر اکرم (ص) می فرماید که سلمان فقط یک درجه از مقام عصمت پایینتر است. در همینجا لازم است که ذکر شود که اینکه گفته می شود دعاهایی که معصوم می کند برای آموختن به انسانهاست و نه اینکه واقها آنها هم دعا می کنند ، این حرف باطلی است. آنها نیز بندگان خدا هستند و شایسته ترین بندگان ، بنا بر این واقعا برای خودشان دعا می خواندند و خودشان را در مقابل خدای بی نهایت کوچک می دیدند.

v فتوای مجتهد میت مقبول نیست زیرا زمان و مکان بدون تردید از مقومات افتاست. مجتهد با توجه به وضعیت کنونی باید حکم خدا را استنباط کند ، وقتی مجتهدی فوت کرد ، چگونه وضعیت را بسنجد و فتوا بدهد ؟ این یعنی بسته شدن باب اجتهاد. نیازی نیست که فتاوای قدما را مراعات کنیم و نظر و فتوای کنونی خود را با آنها هماهنگ کنیم و به عبارت دیگر فقط اجماع مجتهدین زنده ملاک است و نه مجتهدان فوت شده. بنا بر این قول و فتوای هیچ مجتهدی ، هرچند عالیمقام بعد از مرگش قابل قبول نیست ، جز معصوم که به مقام ولایت تامه رسیده است

v  قانون دیگر قیاس است که هر کجا نام قیاس می آید ، حساسیت ابراز می شود که " اول من قاس ابلیس" و یا اینکه این شیوه اهل سنت است و ... خیر قیاس وقتی مع الفارق نباشد و بتوان به گونه ای با معیارهای قرآن و سنت هماهنگ کرد و توجیه نمود ، دلیلی بر رد آن نیست. در زندگی روزمره اکثر کارها بر اهمین اساس انجام می گیرد.

v بحث دیگر اینکه اجتهاد را فقط در احکام فقهی جایز می دانند ، درصورتی که اختصاص به فقه ندارد ، در همه علوم ، اجتهاد می تواند کاربرد داشته باشد ، در لغت ، در عقاید و اخلاق و...

v یکی دیگر از امور مهم اینکه نیازی نیست که برای هر فتوا و نظری از قرآن و سنت ، دلیلی بر موافقت با نظر و فتوای مورد نظر بیاوریم ، بلکه کافی است ثابت کنیم که با قرآن و سنت اختلاف فاحش و غیر قابل توجیه ندارد و گرنه باب اجتهاد بسته خواهد شد. در روایات هم گفته شده است که خلاف قرآن را رد کنید.

v  قانون یکی بودن حکم عقل و شرع ، توقیفی بودن برخی امور شرعی ، نهی در عبادت ، عرف متشرعه و ...

حوزه چه می  کند؟

 

حوزه علميه بايد دو هدف اساسي را تعقيب كند :

1 – هدف مقدماتي :

 الف – تسلط بر زبان عربي و فارسي ، نوشتاري و گفتاري

 ب – تسلط بر درست انديشيدن ، اشراف كامل بر مباني منطق

 ج – اجتهاد ، تسلط و اشراف كامل بر مباني اصول فقه و رجال و علم الحديث

2 – هدف نهايي :

 الف – كسب دين ، حوزويان بايد الگوي تمام نماي اسلام باشند ، نه براي ديگران ، بلكه قبل از هر چيزي براي خود.

 ب – معرفي دين ، حوزويان به عنوان خلفا و جانشينان رسول الله(ص) ، بايد به معرفي و آموزش تعاليم مكتب برگزيده خداوند ، با ويژگيهاي خاص خود كه عاري از هر گونه انحراف است ، با كمال مراقبت و جديت و تنش زايي ، همت گمارد.

 

مفتاح العلوم ( علم مقدماتی حوزه)

 

قرآن معجزه جاوید مکتب اسلام است که بر حضرت محمد(ص) به عنوان آخرین پیامبر و موعود همه ادیان آسمانی ، از جانب خداوند متعال نازل شده است. هم ظاهر الفاظ قرآن و هم باطن معارف آن به معنای کامل کلمه بی نظیر است و تا قیام قیامت کسی نخواهد توانست حتی یک آیه مثل آن را بیاورد و همه انسانها از این کار عاجزند و لذا برای همه نسلها معجزه است ، حتی پیامبر اکرم و امامان هم نمی توانند حتی یک آیه مثل قرآن بیاورند ، مقایسه روایات پیامبر و ائمه با آیات قرآن به روشنی این  مطلب را می رساند. آنچه آیات قرآن و روایات معصومین در آن مشترکند ، محتوای صحیح و غیر قابل خدشه آنها ست. هرگز در آیات قرآن و نیز سنت معصوم خطا یافت نمی شود ، حتی یک مورد. قرآن و سنت معصومین در بر دارنده تمام معارف مورد نیاز بشریت تا به آخر است. این دو منبع فوق مهم ، میزان و معیار همه معارف و برداشتهایی است که انسانها باید در چارچوب آن زندگی کنند. اگر سخنی می گویند ، فتوایی می دهد و عملی می کنند ، نباید از این چارچوب خارج باشد ، زیرا خروج از این چارچوت ، بدون شک ، افتادن در ورطه گمراهی است . این نیز معجزه است که اگر کسی موردی یافت که خلاف قرآن و یا سنت باشد و بدون اشکال بود و دچار ضرر و خسران و مشکلی نشد ، آن وقت می تواند با این حرف محاجه کند. به هرحال ، هدف مهم این است که مطابق معیار مکتب اسلام که برگرفته از قرآن و سنت است باید در زندگی طی طریق نمود و این است سعادت دنیا و آخرت و صراط مستقیم. برای بهره برداری از این دو منبع عظیم هدایت ، محتاج پیش نیاز دیگری هستیم که شیوه ارتباط با کلام آسمانی قرآن و روایات معصوم را برای ما آسان می کند و ما را از خطا در این مسیر باز دارد. پیش نیاز درک و اجتهاد از قرآن و سنت ، همانا آموختن علومی است که کلید فهم معارف یا مفتاح علوم نام دارد. قبل از وارد شدن به محدوده اجتهاد معارف دین ، باید با سلاح شناخت کلمات و قوانین ارتباط الفاظ و معانی آنها و طرز صحیح برداشت و استنباط مطلب را بیاموزیم و بر مبانی آن تسلط یابیم. بر این مبنا ، کتاب مفتاح العلوم در آغاز تحصیل طلاب ضرورت می یابد. مفتاح العلوم یا کلید معرفت ، علم مقدماتی حوزه است که از پنج بخش تشکیل می شود : 1 شناخت ظاهر الفاظ مفرد (صرف قدیم) 2 شناخت ظاهر الفاظ در ترکیب ( نحو قدیم) 3 شناخت طرز قرار گرفتن کلمات در ترکیب برای تاثیر بیشتر( معانی بیان قدیم) 4 - شناخت معنای آنها و یافتن ارتباط عقلی آنها ( منطق قدیم ) 5 بهره گرفتن از سه علم مذکور در استدلال و برداشت و آموختن از قرآن و سنت در جهت تصحیح عقاید و رفتار و شیوه صحیح  انجام امور( اصول فقه قدیم)

این علوم ، قواعد و قوانین تقریبا ثابتی هستند که یک مجتهد باید با کمک این کلیدهای معرفتی ،  معارف دین را بشناسد و مطابق وضعیت و زمان و مکان فتوا دهد و به هدایتگری بپردازد.

این قوانین ، همانند گزاره های ریاضی ، مشخص و بدون  ابهامند و  استعداد چندانی برای  واکاوی ، شکوفایی و بحث و تحقیق ندارند. به عبارت دیگر ، هیچ ضرورتی جهت ارائه آنها  در درس خارج نیست. با این وجود ارائه درس خارج اصول فقه ، که یکی از چهار بخش مفتاح معرفت است کاری زاید و تحصیل حاصل است. 

+ نوشته شده توسط محمدایوب کاظمی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 8:43 |